به گزارش روابط عمومی مدرسه علمیه حضرت رقیه(س) برازجان، طاهره بهبهانی معاون پژوهش این مدرسه علمیه، با توجه به رویداد عروج ملکوتی رهبر شهید و بازتاب گسترده پیوند امت و رهبری در رسانهها، در یادداشتی تأملبرانگیز به عنوان «پنج روز آسمانی؛ وداعی که از قاب تصویر، در دل نشست» نوشته است که با نگاهی متفاوت به مفهوم «رسانه و عاطفه» و از منظر «روایتگری معنوی» تنظیم شده، به بازخوانی مسیر بدرقه پیکر مطهر از تهران تا مشهد میپردازد.
قاب تصویر را گشودم. تلویزیون، بعد از دو روز مراسم باشکوه صحنهی خروج پیکر مطهر رهبر شهید از تهران را نشان میداد. موبایل هم، در هر صفحه و کانالی، گوشهای از این وداع را روایت میکرد. دستانی که به سوی تابوت دراز میشد، چشمانی که در میان شلوغی، به دنبال یک نگاه آخر میگشت، و اشکهایی که بیاجازه جاری میشد. من در اتاق کوچکم، پشت این قابها، حس میکردم در میان همان جمعیت ایستادهام. قاب تصویر، فاصلهها را برداشته بود. این فقط یک انتقال نبود؛ یک وداع تدریجی بود با کسی که سالها چراغ راه امت بود.
در ادامه مراسم مقصد بعدی قاب، قم را نشان میداد. مسیر جمکران تا حرم حضرت معصومه (س)، مملو از جمعیتی بود که با پای پیاده، رهبر شهیدشان را بدرقه میکردند. پیرمردهایی که عصا میزدند و خود را به تابوت میرساندند، مادرانی که کودکان خود را در آغوش گرفته و اشک میریختند، جوانانی که با چشمان خیس، دست به سوی آسمان بلند کرده بودند. حرم، میزبان پیکری بود که خود، سالها میزبان دلهای مشتاق بود. در قاب موبایل، کلیپهای کوتاه از این بدرقه، دست به دست میچرخید. هر کسی از زاویهای، این وداع را ثبت میکرد. من در آن قاب، چیزی فراتر از یک خداحافظی میدیدم؛ یک انتقال امانت را میدیدم. مسیری که رهبر میرفت، گویی تمام تاریخ تشیع را مرور میکرد؛ از قم تا نجف، از نجف تا کربلا، و از کربلا تا مشهد.
و اینجا بود که دل من، بیش از همیشه به تپش افتاد. قاب تصویر، نجف اشرف را نشان میداد. حرم علوی، با آن گنبد طلایی، میزبان پیکری بود که خود، شاگرد مکتب علی بود. جمعیت، آنقدر فشرده بود که گویی تمام عراق، در آن قاب کوچک جا شده بود. اما در میان این شلوغی، یک قاب، مرا بیاختیار به گریه انداخت. ماشین حامل تابوت، در مسیر نجف به سمت کربلا، در حرکت بود. نوجوانی عراقی، با چشمانی لبریز از اشک به سمت ماشین رفت و از شوق رسیدن به تابوت، پیراهن تنش را درآورد و با تمام وجود، به سمت خادمین پرتاب کرد تا آن را به تابوت رهبر شهید تبرک کنند. دستان او که پیراهن را به سوی خادمین میگرفت، گویی تمام نسل جوان عراق را در خود داشت. این تبرک بیپیرایه، یک بیعت نانوشته بود با مسیری که از نجف تا کربلا امتداد دارد.
بعد از دنبال کردن این واقعه جهانی تصاویر به کربلا رسید، حرم حسینی، با آن صحن خونین تاریخ، صحنهی وداعی دیگر شد. جمعیت، با مشتهای گرهکرده و چشمانی به آسمان، فریاد میزدند: لَبَّیْکَ یا حُسَیْن! در قاب تصویر، مردانی را دیدم که گوشهای از تابوت را گرفته بودند و زمزمه میکردند. نمیدانستم چه میگویند، اما میدانستم که در آن لحظه، تمام هستیشان را برای یک تبرک کوچک، تقدیم میکردند.
و سرانجام، روز پنجم. قاب تصویر، مشهد را نشان میداد. حرم امام رئوف، بستر آرامش ابدی آن پیر فرزانه شد. در ایران، زائران شهید، هرچند که نمیتوانستند دست به تابوت بزنند، اما ارادتشان در مسیر، بینظیر بود. با چه حالی خود را به نماز میت میرساندند! با چه اشکهایی به دیدن تابوت رهبرشان میشتافتند! پیرمردهایی که از دور، دست دعا به سوی آسمان بلند میکردند، مادرانی که کودکان خود را بر دوش گرفته و از میان جمعیت، خود را میرساندند، جوانانی که با مشتهای گرهکرده، با این وداع، بیعتی دوباره میبستند.
در آن لحظات، قاب تصویر، دیگر فقط یک پنجره نبود؛ یک دریچهی حضور بود. این پنج روز، در قاب تلویزیون و فضای مجازی، یک وداع تدریجی بود؛ از تهران تا جمکران و حرم معصومه، از قم تا نجف، از نجف تا کربلا، و از کربلا تا مشهد. هر قاب، یک درس از وفاداری و تبرک عاشقانه و حالا، قاب تصویر، خالی شده است. اما دل، پر است از این پنج روز آسمانی.
