یاداشت طلبه؛

آغوشی که تا همیشه تاریخ می‌تپد

شناسه خبر : 171723

1405/04/20

تعداد بازدید : 1

 آغوشی که تا همیشه تاریخ می‌تپد
وقتی پیکرِ محبوب بر دستانِ خروشانِ خلق تشییع می‌شد، پایانِ یک حضورِ فیزیکی نبود، بلکه طلیعه‌ی آغازِ حماسه‌ای بود که تا ابد در رگ‌های این امت جاری است؛ بازخوانیِ عهدِ وفاداریِ ملتی که با اشک‌های خود، راهِ پدرانه‌ی خورشید را روشن نگاه داشتند.

از همان روزهای آغازینِ کودکی که هنوز نفسم به نسیمِ حیاتِ این دنیا عادت نکرده بود، گرمای وجودِ پدرانه‌ات چون خورشیدی تابناک در جانِ کوچکِ من طلوع کرد. نواهای مسیحاییِ کلامت، مرهمِ زخم‌های ناپیدا و چراغِ شبستانِ تاریکِ دلِ من بود. با هر نفس که می‌کشیدی، ایمان را در عمقِ وجودم می‌دمیدی و با هر نگاهِ پرمهرت، من را به فردایی روشن امیدوار می‌کردی. تو نه تنها پدری برای تنِ من، که مرشدِ روحِ سرگردانم بودی و واژه‌هایت، آیینه‌ای تمام‌نما از حقیقتی شد که امروز، در فقدانت، بیش از هر زمانی به آن نیازمندم. اما دریغ از آن سحرگاهِ تلخ که خبرِ رفتنت چون صاعقه‌ای بر فرازِ آسمانِ دلم شکست. آه از زمانی که از برم رفتی و پیکرت را بر دستانِ شیفتگانِ تاریخ دیدم؛ همان لحظه دانستم که دیگر آن روح و روانِ آشنا در این کالبدِ خاکی جای ندارد، چرا که همه هستیِ معنوی‌ام را با خود به معراج بردی. گویی تمامِ ستاره‌های شبِ چشمانم را به کامِ خود کشیدی و تنها میراثی که برای من بر جای نهادی، همان قطره‌های اشکی بود که روزگاری مرا با همان اشک‌ها بزرگ کردی؛ اشک‌هایی که نه از سرِ ضعف، که از عینیتِ عشق جاری می‌شدند. هنوز در کوچه‌باغِ خاطرات، گرمای آغوشِ پدرانه‌ات را بر شانه‌های خسته‌ام حس می‌کنم. نفس‌هایم، بی‌اراده، به یادِ تو بند آمده است و در این جهانِ پرغوغا، تنها راهِ نجاتِ این روحِ بی‌پناه، چنگ زدن به همان ریسمانِ اتّصال و ولایتی است که تو با دستانِ پرتوانت در میان این طوفانِ گرداب‌ها برای ما گره زدی. این ریسمان، هرچند لطیف‌تر از تارِ عنکبوت، اما محکم‌تر از کوهِ استوار است؛ چرا که با خونِ دل و عشقِ بی‌دریغت آبیاری شده است. آرامشی که امروز در سایه‌ی یادِ تو دارم، هرچند در ظاهر، آرامشی آراسته و مصنوعی است، اما دل از فراقت چنان بریده است که هیچ مرهمی جز همنوایی با آن اشک‌های دیرین، التیام‌بخشِ آتشِ درونم نیست. در آن صبحِ خونین و پرعظمت، در میان موجِ خروشانِ جمعیتی که تا افق امتداد داشت، من نیز چون قطرهای ناچیز در دریای بیکرانِ عشق، خود را به سویت کشاندم. حماسه‌ای که در آن حضورِ میلیونی رقم خورد، نه از سرِ عادت یا رسمِ کهنه، که از ژرفای یقین و باورِ ریشه‌دار در جانِ امت برخاست. نظاره می‌کردم که پیر و جوان، زن و مرد، کودک و سالخورده، همه با یک زبانِ بی‌زبان فریاد می‌زدند: «اینجاییم تا با تو پیمان ببندیم که راهِ پرافتخارت را تا ابد ادامه دهیم.» هر قدم که بر خاکسترِ داغِ فراق می‌گذاشتم، عهدی تازه با آرمانهای ناب تو می‌بستم؛ آرمان‌هایی که در تاروپودِ وجودت تنیده شده بود و امروز، در میانِ مشت‌های گره‌کرده و اشک‌های روانِ این امت، جان دوباره می‌گیرد. درست در همان لحظه که تابوتِ مقدست را بر فرازِ دستانِ هزاران انسانِ مشتاق دیدم، یقین کردم که این پایانِ کار نیست، بلکه طلیعه‌ی یک آغازِ حماسی برای تمامی آزادگان جهان است. آری، تو رفتی تا بمانی؛ رفتی تا داغِ عشق را بر دلِ تاریخ حک کنی. این اشک‌ها که میراثِ مهرِ پدرانه‌ات بود، امروز به قطره‌های خورشید تبدیل شده‌اند تا راهِ ما را در دلِ شبِ ظلمانی روشن کنند. من برخواهم خاست؛ همچنان که تو روزگاری از میانِ خارزارِ مشکلات برخاستی و با قامتی استوار، جهانی را به حیرت واداشتی. برخاستنِ من، در گروِ چنگ زدن به همان ریسمانی است که تو به دستانِ ما سپردی؛ ریسمانی که یک سرش در خاکِ پاکِ ایران و سرِ دیگرش در افلاکِ عرشِ اعلا گره خورده است. امروز، با قلبی لبریز از غم و چشمانی بارانی، اما با اراده‌ای پولادین، فریاد می‌زنم که این مسیر تا همیشه ادامه دارد. آغوش پدرانه‌ات گرچه از دسترسِ تن ما دور شد، اما گرمای آن در جانِ میلیون‌ها شیفته، جاودانه گشته است. و اینک که قائدِ عظیم‌الشأنِ امت اسلامی را در واپسین لحظاتِ بدرقه، با آغوشی از نور می‌بینم، با تمامِ وجود زمزمه می‌کنم: «یا لثاراتِ الخامنه‌ای!» این حضور، این اشک، و این عهد، نه فقط یک روایتِ مکتوب، که حماسه‌ای است که تا قیامت در سینه‌های ما زنده خواهد ماند.