دیدار با خانواده شهدا

استان مرکزی- حوزه کوثر زرندیه- چشم هایی که هنوز روشن است

شناسه خبر : 170254

1405/02/28

تعداد بازدید : 4

استان مرکزی- حوزه کوثر زرندیه- چشم هایی که هنوز روشن است
در فروردین ماه گروهی از طلاب و اساتید همراه با برخی مسولین شهرستان به دیدار خانواده شهید نارویی رفته و ضمن تفقد از خانواده شهید و گفتگوی صمیمانه هدایاای تقدیم مادر شهید شد.

 چشم‌هایی که هنوز روشن است 


مثل روزهای قبل، برای آماده‌سازی موکب میدان امام حسین(ع) رفته بودم.
دل در گرو کار داشتیم و جان در هوای خدمت بود… 

چند نفر از دوستان، همراه با آقای مداح شهر، در ماشین منتظر نشسته بودند تا راهی خانه‌ی خانواده‌ی شهید ناروائی شوند.

قصد رفتن نداشتم، باید موکب را آماده می‌کردم…

اما دلم میان رفتن و ماندن، گیر کرده بود.
با حسرت خواستم بدرقه‌شان کنم، که ناگهان یکی از دوستان، با گل و شیرینی در دست گفت:
«شما هم بیا، زود برمی‌گردیم ان‌شاءالله؛ با همکاری همه، کارها به موقع انجام می‌شود.» 

انگار منتظر همین جمله بودم…

با شوقی پنهان، همراهشان راهی شدم. 
از پله‌ها بالا رفتیم و وارد خانه‌ی کوچک و ساده‌شان شدیم.
خانه‌ای بی‌تکلف، اما سرشار از عظمت عشق و صبر. 
مادرِ شهید به استقبالمان آمد…

با اینکه گذر زمان بر چهره‌اش نشسته بود، اما صلابتش هنوز استوار بود؛
با صدایی مهربان، گرم و مادرانه گفت: «خوش آمدید.» 
اولین چیزی که نگاهم را گرفت، عکس شهید ۲۲ ساله بود؛
روی میزی در گوشه‌ی اتاق، با دسته‌ای گل سفید کنار آن،

و در کنارش، عکس بزرگ امام شهیدمان…
چقدر چشم‌نواز، چقدر جان‌سوز، چقدر زنده… 

تمام مدت که مادر سخن می‌گفت، دلم در همان گوشه مانده بود…
حضور شهید و امام شهیدان را عجیب حس می‌کردم؛
حسی که بی‌اختیار اشک را بر چشم‌هایم می‌نشاند. 

گاه به عکس‌ها نگاه می‌کردم،
و گاه به چهره‌ی خسته اما پرصلابت مادر…
او از فرزند آخرش می‌گفت؛
با لهجه شیرین سیستانی‌اش، با قلبی پر از درد و سربلندی:

«هفت فرزند دارم… همه را بدون پدر بزرگ کردم…
و تنها دخترم  چند سال پیش، در پانزده سالگی، بر اثر تصادف از دنیا رفت…» 

مکثی کرد…

صدایش لرزید، و گلوگاه بغض، نام «سیف‌الله» را دشوار از لبش عبور داد…

«سیف‌الله… آخری بود، عزیزکرده‌ام…» 

بعد با همان گویش محلی، محکم و بی‌پروا گفت:
«کی گفته آمریکا و اسرائیل به آدم‌های عادی کار ندارند؟

پسر من هم یک آدم عادی بود…

برای درمان به تهران رفته بود، و خدا برایش شهادت را مقدر کرده بود…» 
وقتی گفتیم اگر کاری یا کمکی باشد، ما هستیم،

فقط یک خواهش داشت…

همه ساکت شدیم؛ برای شنیدن، برای اجابت… 
با مناعت طبعی که هنوز در گوشم مانده، گفت:
«من سواد ندارم… هفتاد سالم است…

اما دوست دارم قرآن خواندن را یاد بگیرم،

و با چشم‌های منتظرم برای پسرم قرآن بخوانم…» 

و چه خواهشی از این زیباتر و سوزناک‌تر…
مادری که داغ دیده، اما هنوز به نور قرآن دل بسته است…
مادری که با اشک، صبر را معنا می‌کند و با عشق، شهادت را جاودانه.