معاونت پژوهش مدرسه علمیه خواهران کوثر خرمشهر با جمع آوری روایات خواهران شهید، به ثبت وتدوین خاطراتی از زندگی و نحوه شهادت شهید خانم فریده غانمی، پرداخت.
عناوین خاطره نویسی عبارتند از:
1. آخرین بغل مادر
2. زنی که تنها مادر خانه نبود
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. «آخرین بغلِ مادر»
همهچیز از یک تصمیم ساده شروع شد؛
تولد دخترم(خواهرزاده شهید) بود، گفتیم دل بچهها را شاد کنیم، یک دوری بزنیم، یک کیک بگیریم و برگردیم. هیچکس فکرش را نمیکرد آن شب، آخرین شبی باشد که زینب با بچههایش بیرون میرود.
ما در ماشین دوم بودیم. ماشین زینب جلوتر حرکت میکرد. زیر پل چنان شلوغ بود که حدس میزدیم دویست، سیصد نفر آنجا هستند. در حین هنوز کلمه «انفجار» را از زبان کسی درست نشنیده بودیم که ناگهان همان لحظه، انفجار رخ داد. موجش آنقدر قوی بود که انگار ماشین ما را میخواست وارونه شود.
وقتی خودم را رساندم، شیشههای ماشین زینب ریز شده بود؛ دودی بودن شیشهها باعث شده بود کامل نریزد اما سوراخسوراخ شده بود. همان ترکش ها بودند که مثل گلوله در سرش فرو رفتند. او یک دستش را روی سر خواهرم گذاشته بود، یک دستش را روی سر دخترش. بچهها را در بغل گرفته و فقط میگفت: «سردرد دارم… سردرد…»
صورتش پر از خون بود و ما در تاریکی نمیدیدیم. دامادمون(همسر شهید) میخواست بچه را از بغلش بگیرد، اما زینب آنقدر محکم چسبیده بود که به زور دستهایش را باز کردند. وقتی مطمئن شد بچهاش در آغوش ماست، دیگر چشمانش را بست و آرام شد؛ انگار مأموریتش تمام شده بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
2. «زنی که تنها مادر خانه نبود»
زینب فقط ۳۷ سال داشت، اما چهرهاش شبیه کسی بود که یک عمرِ بلند، با بار سختی های زیاد....
روزهایش از قبلِ طلوع شروع میشد. یکی از بچهها را میبرد خانه مادرشوهر، دیگری را راهی مدرسه میکرد. بعد راه میدان بار را در پیش میگرفت. آنجا گونیهای ۷۰–۸۰ کیلویی سیبزمینی را خودش بلند میکرد، ۱۰–۱۵ سبد گوجه را میچید و جابهجا میکرد. بار را میخرید، میآورد، میفروخت و شب، خسته و خیسِ عرق و گاهی زیر باران، بساط را جمع میکرد.
حتی گاهی اوقات شهرداری میآمد و میگفت: «جمع کن.»
صاحبمغازهها میآمدند و گاهی با پا به بارش لگد میزدند.
زینب فقط زیر لب میگفت: «خدایا… امانت دستمه، خستم… خیلی خستم.»
ساعت یک شب به خانه میرسید؛ بچهها را از کول و بغل، نصفهشب به خانه میبرد. صبح زود دوباره بیدار میشد تا درس بچهاش را بخواند، ناهار درست کند و باز راه بیفتد سمت میدان. کمتر پیش میآمد کسی بداند پشت آن لبخند خسته، چه کوهی از درد و دلشکستگی پنهان است.
میگفت: «فقط دعا میکنم خدا امانتش رو خوب از من بگیره.»
او زنی بود که تا آخرین روز، برای نانِ حلالِ بچههایش جنگید.
