گزارش دیدار و تفقد صمیمانه جمعی از اساتید و طلاب حوزه علمیه الزهرا (سلام الله علیها) شاهین دژ از خانواده شهید هادی ارج
وقتی از ماشین پیاده شدیم، نخستین چیزی که چشمم را گرفت، عکسهای شهید هادی ارج بود؛ همان جوانِ آرامی که نگاهش را به جایی دور، جایی پشت افقها، دوخته بود. در سکوتی کوتاه، با خود گفتم:
«خدایا… او در لحظهی ثبت شدن این تصویر، منتظر چه بود؟
صدای چه ندایی را میشنید؟
به کدام سوی آسمان چشم داشت؟»
با این پرسشها قدم در خانه گذاشتیم. پدر شهید روبهرویمان ایستاده بود؛ قامتی خمیده، اما صدایی که هنوز شکوه و صلابت سالهای دور را در خود داشت. مردی که گویی همزمان هم تکیهگاه بود، هم فرو ریخته.
با آرامش دربارهی پسرش سخن گفت؛ از هادی که درآرامش دربارهی پسرش سخن گفت؛ از هادی که در یازدهسالگی مادرش را از دست داده و او، هم مادر شده بود برایش، هم پدر.
از سالهایی گفت که هادی در تنهایی رشد کرد؛ بیآنکه طعم مهر مادری را بشناسد، تا آنکه در واپسین لحظههای زندگیاش، سفرش به سوی همان مادر بود… سفری که داغ ناتمام پدر را هزارچندان کرد.
پیرمرد حرف میزد، اما بغضی که در گلو داشت هر جمله را میلرزاند؛
بغضی که سالها به او گفته بودند «مرد نباید بزند زیر گریه»،
و همین جمله، اشکی را که میخواست جاری شود، در سینهاش زندانی کرده بود.تااینکه یکی از همراهان، پرچم حرم حضرت ابوالفضل را آورد.
پرچم که باز شد، انگار پردهای درون پیرمرد کنار رفت.
بیاختیار روی آن خم شد و بغضی که سالها راهش را بسته بودند، ترکید.
اشکها سرازیر شد، نه به نرمی باران؛ که مثل رعد، مثل آوارِ سالها صبر.
صدایش لرزید و شکسته شد؛
گویی داشت زیر لب مرثیهای میخواند.
مرثیهای که نه از دهان، که از اعماق روحش برمیخاست:
«پسر خوشقامت من…
لباس دامادی را تنت نکردم…
اما چه زود سیاهپوشت شدم.
عزیزم، چرا رفتی؟
چرا این خانه را اینگونه خالی گذاشتی؟
ببین پدرت چگونه از داغت خم شده…»
هیچکس چیزی نمیگفت.
ما فقط میشنیدیم؛
گریهای که مدت ها راهش بسته شده بود، اکنون چون سیلابی آزاد، جاری میشد.
پدر هادی،
بغضت را پنهان نکن…
گریه، شرم نیست؛
مرهمی است بر دل سوختهی تو.
اشکهای تو، خاکستر اندوهت را میشوید.
ببار…
که باریدن، زبان دلِ سوخته است.
ببار...
که باریدن اشک های پدرانی چون تو سیلی خروشان میشود و ریشه ظلم ظالمان را بر خواهد چید.
و در همان لحظه، دیدم:
مردی که زیر بار داغ زمینگیر شده بود،
در میان اشکهایش، آرام آرام قد راست میکند؛
همچون ققنوسی که از میان سوختگیها،
از میان دود و خاکستر،
دوباره جان میگیرد.
آری در نگاه این پدر می شد امید، پایداری، ایستادگی را دید.
پدر داشت با صدای سکوت می گفت پسرم آرام بخواب بابا به جای تو در میدان ایستاده است.
