سه ردیف پله را که بالا رفتیم، درِ خانهای کوچک اما سرشار از صفا به رویمان باز شد. خانه ساده بود، اما گرمایی داشت که در کمتر جایی میتوان یافت؛ گرمای دلهایی که با ایمان و صبر بزرگ شدهاند.
مادر جوان شهید مجتبی مقامی به استقبال آمد. در چهرهاش آرامشی عجیب موج میزد؛ آرامشی که با هیچ کلمهای نمیشود وصفش کرد. نگاهش آرام بود، اما در عمق آن دنیایی از صبر، رضایت و ایمان دیده میشد. همان لحظه آیهای از قرآن در ذهنم جان گرفت: «سِیمَاهُمْ فِی وُجُوهِهِم»؛ نشانههایشان در چهرههایشان پیداست.
او مادری بود که تمام سرمایه زندگیاش دو پسر بودند؛ دو پسری که از کودکی در مجالس روضه رشد کرده بودند، با یاد اهلبیت بزرگ شده بودند و دلشان با کمک به دیگران آرام میگرفت. تربیتشان بوی محبت و احترام میداد. از همان سالهای کودکی آموخته بودند که دستگیری از نیازمندان، راهی به سوی خداست.
یکی از شاخصههای اخلاقی مجتبی که مادر با لبخند و افتخار از آن یاد میکرد، بوسیدن پای مادر بود. میگفت هر وقت از خانه بیرون میرفت یا از جایی برمیگشت، خم میشد و پای مادرش را میبوسید. نمیدانم چه رازی در این کار نهفته است، اما عجیب اینکه در زندگی بسیاری از شهدا این ویژگی دیده میشود؛ گویی راه شهادت از همین احترام عمیق به مادر میگذرد.
مجتبی عاشق شهادت بود. دلش جای دیگری بود؛ انگار از همان نوجوانی مقصدش را پیدا کرده بود. در عین جوانی زندگی سادهای داشت و حتی زن عقدیاش چشمانتظار بازگشتش بود، اما تقدیر او راه دیگری را رقم زد؛ راهی که پایانش به آسمان میرسید.
وقتی مادر را در آغوش گرفتم، حس عجیبی داشتم؛ هم اندوه بود و هم افتخار. به او گفتم: «چهره شما مصداق همان آیه قرآن است؛ سیمایشان در چهرههایشان پیداست.» حقیقت این است که هر کسی شهید نمیشود و هر مادری هم شهیدپرور نیست. این مقام نصیب دلهایی میشود که سالها با ایمان، صبر و محبت اهلبیت تربیت شدهاند.
آن خانه کوچک، برای ما بزرگترین مدرسه صبر و ایمان بود؛ جایی که فهمیدیم کنار هر شهید، مادری ایستاده است که با دلش فرزندش را تا آسمان بدرقه کرده است.
روایت از خانه ی صفا؛ از ادبِ شهید مجتبی مقامی تا آرامش مادرِ شهید
فارس-مدرسه کوثر آباده-دیدار از خانواده شهید مجتبی مقامی

جمعی از اساتید به همراه مدیر مدرسه کوثر آباده با خانواده شهیدوالا مقام مجتبی مقامی دیدار و گفتگو کردند.