
دیدار با خانواده شهدای دانش آموزی مدرسه پسرانه میناب شهیدان امیر محمد و امیر علی بوستانی در تاریخ 2/2/1405انجام شد در این دیدار که اعضای گروه تفقد مدرسه علمیه به همراه مدیر و معاونین فرهنگی و پژوهشی و تعدادی از دیگر طلاب انجام شد ضمن تسلیت و همدردی با پدر و مادر شهید و دیگر اعضای حاضر در جلسه ابتداآیاتی از کلام الله مجید قرائت شدو ضمن صحبت با مادر شهیدان و طلب صبر از خداوند برای مادر و پدر داغدیده خاطراتی از شهدا بیان شد در این دیدارفقط پدر روایت گر بود و مادر اشک می ریخت.
وارد خانه ای محقر و ساده شدیم پدر در حیاط ایستاده بود ومنتظر استقبال از ما . وقتی او را دیدم در سن جوانی ولی اینگار 40سال پیرتر شده بود می شد از صورت رنگ پریده بابا غم فراق و هجر فرزندان را خواند گویا هنوز باور نداشت که دیگر امیر علی و امیر محمد را نمی بیند.بعد از سلام و احوال پرسی وارد اتاقی شدیم که مادر ، عمه ، خاله ، مادر بزرگ و چند نفری نشسته بودند .با مادر و بقیه سلام و روبوسی کردیم اشک در چشمان مارد حقه زده بود که به سختی صدایش شنیده می شد مظلومیت را از چشمانش می خواندم داغ فرزند سخت است او چگونه می تواند چنین دردی را تحمل کند نهال زیتونی را که با خود آورده لودیم تقدیم مادر کردم به او گفتم به یاد رهبر شهیدم و فرزندانش . دیگر نتوانستم خود را کنترل کنم اشکهایم جاری شد. ابتدا سوره نصر توسط یکی از طلاب قرائت شد و با خواندن فاتحه و صلوات به روح شهدا سر صحبت را با مادر باز کردیم از شهیدانت بگو ! ولی نتوانست بغض راه گلویش را بسته بود . از عمه شهید خواستم به پدر بگوید بیاید در جمع ما . او آمد ولی با کوله باری از غم در کنار همسر جوانش نشست و او را دلداری داد .امیر عباس ما که همسن بچه های آنها بود دکلمه ای خواند به یاد بچه های شهید و بعد کتیبه از اهل بیت و نهج البلاغه ای به مادر هدیه کرد گویا میخواست به آنها بگوید مانند حضرت علی و زهرا باید تحمل کنند این مصیبت را .گفتیم آقای بوستانی خاطره ای از فرزندانت بگو ؟گفت : نمیتوانم !گویی ملاحظه مادر را داشت .چون تداعی خاطرات نوگلانشان مادر را دیوانه میکرد گفت: هنوز نتوانسته ایم باور کنیم که بچه هایمان نیست همسرم حال روحی خوبی ندارد.بچه ها همراه با اشکهای مادر گریه می کردند یکی از عمه ها شروع کرد . بچه هایمان از همان کودکی امام حسینی بودند همیشه منتظر بودند که دهه محرم برسد و خود را به نورآباد برسانند عاشق امام حسین بودند و کار کردن در هیت محله را دوست داشتند .عاشق رهبرو ایران بودند. چه روح بلندی داشتند این شهدا که با امام و رهبرشان همسفر بهشت شدندتا امام حسین را دیدار کنند. پدر گفت: تمام خاطرات شهدا را در کانالی در فضای مجازی میناب ثبت کردند می توانید مراجعه کنید و از خاطراتشون استفاده کنید. همه می کویند مدرسه دخترانه در حالیکه مدرسه مختلط بود طبقه پایین پسرانه و طبقه دوم دخترانه. بعد از دیدار بر سر قبر دو شهید رفتیم چه معصومانه در خاک آرمیدند. اطراف قبر را با عکسها و دست نوشته ها، نقاشی ها و مشقشان تزیین کرده بودند.آخر به چه گناهی کشته شدند اینان که معصومیت و مظلومیت را از امام شهیدشان به ارث برده بودند یاد بچه های امام حسین در روز عاشورا افتادم در میان آتش و خون از دست یزیدیان زمانشان به این طرف و آنطرف می رفتند.
اما!!!!!.. ..
اینان با دیگر دانش آموزان بر سر کلاس درس با آرزوهای کوچک و بزرگ نشسته بودند که ناگهان یزیدیان زمان آنها را در خونشان غلطاندند و این چه دردناک است.
به کدامین گناه....
