
بسمه تعالی
دیدار از خانواده شهید سردار سعید محمدزاده
محل شهادت: تنگه هرمز
طبق برنامه هر روزه که به حسب وظیفه به دیدار خانواده های شهدا می رفتیم در13 اردیبهشت ماه به همراه جمعی از کادر و طلاب مدرسه به دیدار این خانواده بزرگ رفتیم و از خانواده ایشان دلجویی شد، شهید سردار سعید محمدزاده یکی از بزرگان در عرصه جبهه و جهاد بودند و همیشه آرزوی شهادت داشتند و بارها از نزدیکان درخواست داشتند که برای ایشان دعای شهادت کنند. او از سردارهای بزرگ سپاه جمهوری اسلامی بود و در جاها و شهرهای مختلفی خدمت کرده است، جوانی سرزنده و با اخلاق و مومن با تقوا و صبور و مهربان و ولایت پذیر بود. او در کنار شهید بزرگ انقلاب سردار سپهبد تنگسیری بود و با این شهید بزرگ به درجه شهادت نائل آمد. مادر شهید روایت کرد، پسرم ، سرتیمِ سردار تنگسیری بود. از کودکی آرزوی شهادت در دل داشت. یک بار از خواهرش خواست عکسی از او بگیرد و رویش بنویسد: "عاشق شهادت". او مربی یگانهای ویژه بود (درجهای بالاتر از تکاور)
در بیشتر عملیاتهای ویژهای که خود مسئولیتشان را بر عهده داشت، شرکت میکرد و جزو ۵ نفر اول تکاوران بود. تا پیش از شهادتش، خانواده هیچ اطلاعی از درجه و سِمت او نداشتند و هر وقت می پرسیدیم چکاره ای می گفت من آبدارچی هستم. بسیار متواضع بود و فردی خانوادهدوست، شوخطبع و رفیقی صمیمی برای بچهها بود. در مجالس همیشه به صورت گمنام، بانی خیر میشد. ظاهری بسیار آراسته و مرتب داشت. علاقه و ارادت عمیقی به حضرت زهرا (س) داشت. مدتی در اصفهان، سپس در بندر سیراف و بعد از آن در زیباکنار خدمت کرد.
همیشه نگران خودش و دخترش بودم. به من میگفت: "مادر، برای من اشک نریز، برای امام حسین (ع) گریه کن. خدا خودش مراقب دخترم هست."
شب شهادتش، همراه یکی از دوستانش به زیارت مزار شهید شیرعلی سلطانی رفت. آنجا از شهید شیرعلی طلب شهادت کرد و گفته بود: "اگر حاجتمان را ندهی، دیگر به زیارتت نخواهیم آمد."
خبر شهادت پسرم را به پدرش اطلاع دادند.
همسرم نیز به دخترم اطلاع داد. وقتی دیدم دخترم گریه میکند، دلیلش را پرسیدم. گفت: "حاج سعید ترکش خورده." همان لحظه متوجه شهادت پسرم شدم.
سعید عادت داشت نمازش را اول وقت بخواند؛ این عادت برایش فقط یک وظیفه نبود، انگار قرار ملاقاتی بود که هیچوقت نمیخواست از دستش بدهد.
حدود پنجاه روز پیش از شهادتش، بهطور اتفاقی اطراف مسجد المهدی بودیم. وقت نماز ظهر که شد، سعید گفت: «برای نماز بریم مسجد» وقتی رسیدیم، نماز جماعت تمام شده بود. تصمیم گرفتیم برویم سر مزار شهید حاج شیرعلی سلطانی که در همان مسجد بود بالای مزار، به سعید اقتدا کردم و نماز را همانجا خواندیم.
نماز که تمام شد، فاتحهای خواندیم. مشغول پوشیدن کفشم بودم که دیدم هنوز کنار مزار نشسته. صدایش کردم: «سعید، پاشو بریم...»
اما او آرام به پای مزار حاجی دراز کشید و گفت: « یه عکس از من میگیری؟»
متعجب پرسیدم: «برای چی عکس؟»
گفت: «میخوام برای سند...»
بعد، با حالتی میان قهر و گلایه، زیر لب گفت: «دیگه پامو سر خاک حاجی نمی گذارم، مگر اینکه حاجتم رو بده...»
پرسیدم: «چه حاجتی؟»
فقط گفت: «خودش میدونه...»
این ماجرا گذشت تا روزی که پیکر مطهرش را، در روز شهادتش، به شیراز آوردیم.
دنبال جایی میگشتیم که پدر و مادرش بتوانند برای چند لحظه پیکر عزیزشان را در آغوش بگیرند. نزدیکترین و مناسبترین جا، همان آرامگاه شهید حاج شیرعلی سلطانی بود.
وقتی تابوت سعید را به آنجا بردند، ناگهان آن صحنه در ذهنم زنده شد؛ همان عکس، همان جمله، همان «سند»…
انگار خودش از قبل، همهچیز را میدانست.
رفیقِ شهید، عاقبت شهیدت میکند…
سعید رفیق شهدا بود، و در نهایت، مزد رفاقتش را گرفت.
خانواده شهید بسیار تأکید داشتند بر حضور مردم در خیابان ها و حفظ وحدت و درخواست انتقام خون امام شهید و تمام شهداء را از ما و مسئولین داشتند.
و در آخر جملاتی از طرف اساتید و طلاب گروه برای تسلی خاطر بازمانده بیان گردید. از صبر حضرت زینب (س) و از گریه بر حسین علیه السلام و اولاد و اصحاب ایشان و از بزرگواری خانواده های شهدا و بودن الگویی برای جامعه و ...
شایان ذکر است که مراسمی توسط حوزه علمیه برای این خانواده شهید در منزل شهید برگزار شد که سفره صلوات پهن کردیم و دعای توسل و زیارت عاشورا خوانده شد. و به مناسبت ولادت حضرت معصومه به دختر شهید هدیه و گل و شیرینی اهداء شد.
