اخلاق فمينيستي

شناسه مقاله : 16395

تعداد بازدید : 947

  • : زهرا جلالي

اخلاق فمينيستي

نویسنده: كلوديا كارد
 

چتر اخلاق فمينيستي رويكردهاي بسياري را نسبت به اخلاق كه از انگيزه‏ها[1] Motivations و سرگذشت‏هاي[2] histories متداخل، نشأت مي‏گيرند، در برمي‏گيرد. اين انگيزه‏ها فمينيستي هستند (با اقسام بسيار)؛ سرگذشتها، سرگذشت ستم ديدگي[3] oppression زنان در اموري است كه آيريش يانگ، پنج صورت آن را چنين نام گذاري مي‏كند: سوء استفاده مجاز شمرده شده اجتماعي، منزوي كردن، نداشتن اختيارات لازم، امپرياليسم فرهنگي و خشونت نسبت به زنان و دختران. با وجود مقبوليت همگاني بعضي از موضوعات [مثلاً: مخالفت با سلسله مراتب و دوگانگي‏ها، حمايت از محافل و مراكز، بدگماني شديد رقبا] اخلاق فمينيستي مجموعه‏اي است از اصول و مواضع، نه يك نظريه يگانه يا ديدگاهي جهاني، بلكه مجموعه‏اي از نظريات است كه ارتباطات فمينيستي را در زندگي زنان آشكار مي‏سازد و انگيزه آن تعهد نسبت به جلوگيري از ستم بيشتر، خنثي كردن خسارات ناشي از ظلم‏هاي گذشته و ابداع راه حل‏هاي بهتري براي آينده است. توجه اخلاق فمينيستي از رويكرد پيشين كه به موضوعاتي از قبيل سقط جنين[4] ABORTION و تبعيض مثبت[5] AFFIRMATIVE ACTLON .: سياستي براي جبران بي‏عدالتي‏هاي گذشته نسبت به اقليتها، مثلاً ايجاد امكانات خاصي براي اشتغال آنان تأكيد داشت، به نظريه‏پردازي وسيع، كثرت گرايانه و چند سطحي معطوف گرديده است. اگر چه اخلاق فمينيستي از زندگي زنان الهام گرفته شده اما صرفاً به زندگي زنان مربوط نيست و به خوب زندگي كردن در اين جهان مي‏پردازد و حيطه موضوعات مورد توجه آن از مسائل خانوادگي تا مسائل مربوط به محيط زيست را دربر مي‏گيرد.

در سال 1975، لورين هانس بري (65 ـ 1930) نمايش نامه نويس سياهپوست آمريكائي، نامه‏اي به يك مجله مربوط به زنان هم جنس‏گرا، به نام نردبان[6] The Liadder نوشت و از زنان درخواست كرد كه سؤالات اخلاقي راكه توسط فرهنگ مرد محور[7] mail ـ dominated مطرح شده است، تحليل نمايند (كارد، 1991). سيمون دوبوار، (86 ـ 1908) فيلسوف فرانسوي، قبلاً و خيلي پيش از آنكه اين عمل عنواني يافته باشد به چنين كاري مبادرت نموده بود. موج دوّم تفكر سياسي فمينيستي در اواخر دهه 1960 و اوايل دهه 1970، تأثير شديدي بر اخلاق فمينيستي پس از خود گذاشت. در سال 1978، سارا هوگلند، اصطلاح «اخلاق هم‏جنس گرايي زنانه »[8] lesbian ethics" را در كارگاهي در مؤسسه كارآموزي زنان در ناحيه ميدن راك در ويسكانسين به كار برد و در بوستون، مري ديلي عنوان فرعي رساله پزشكي زنان خود را «فرا اخلاق فمينيسم راديكال»[9] The metae thics of Radical Feminism" نهاد. اصطلاح «اخلاق فمينيستي» به زودي در واكنش‏هاي فمينيستي نسبت به تحقيق كارول گيليان درباره الگوهاي رشد اخلاقي زنان به گوش رسيد.

اخلاق فمينيستي از همان اوايل با تنش‏هاي ميان عصيان بر عليه زنانگي مخرّبي كه به نحو مرد سالارانه[10] patriavchally طراحي يافته و تأكيد بر احترام به نظرات زنان در هر كجا كه به گوش مي‏رسد و همينطور ميان تأكيد بر آنچه زنان به آن تن در داده‏اند و تأكيد بر آنچه زنان انجام داده‏اند، درگير شد. تلاش اخلاق فمينيستي برانگيختن حس احترام نسبت به زناني است كه قرنها در آثار فلسفي، هيچ ذكري از آنها به ميان نيامده و علاوه بر اين، سعي دارد كه در اين تلاش از مهم جلوه دادن تجربه زنان و يا از اينكه زنان را صرفاً به عنوان قرباني معرفي نمايد، اجتناب نمايد.

در اخلاق فمينيستي، ميزان انتزاعي بودن نظريه‏پردازي‏ها، متفاوت است و بر اين اساس، در اين اخلاق سنتهاي بسياري به وجود آمده‏اند. بسياري از اين سنت‏ها به شرح و نقد موضوعات حوزه‏هاي خاصي مثل توليد مثل، تعليم و تربيت، اشتغال حكومت، جنسيت، دفاع شخصي، دوستي، معنويت يا غذا مي‏پردازند. بعضي درخواستهاي خود را در سنت اخلاق كاربردي[11] APPLIED ETHICS كه از متون و اصول قديمي برداشت شده است، عرضه مي‏كنند؛ ديگراني مثل جانيس ريموند يافته‏اي خود را مبنايي براي نظريه‏پردازي جديد مي‏دانند. سنتهاي تاريخ محور، متون قديمي را به نحوي نقادّانه مورد بازنگري قرار مي‏دهند، همان كاري كه اليزابت وي. اسپلمان (1988) با افلاطون و ارسطو، انجام داد. او علاه بر آشكار ساختن زن ستيزي و تصورات قالبي (موجود در آثار اين فيلسوفان)، پيش فرضهاي بررسي نشده يا حتي آرمانهاي آشكارا حمايت شده‏اي را يافت كه ساختارهاي اجتماعي غيرعادلانه را تأييد مي‏كنند؛ يا همان كاري كه آنت باير (1985) در مورد دنه دكارت انجام داد و استدلال كرد كه ما پيش از هر چيز «دوم شخص‏هايي»[12] second persons" هستيم كه توسط مراقباني[13] care takevs كه ما را با جامعه سازگار مي‏كنند، با «تو»[14] you" مورد خطاب قرار مي‏گيريم. برخي به احياء مجدد دفاعياتي كه در گذشته در برابر رويكردها و اعمال جنسيتي از زنان به عمل آمده‏اند، مثلاً دفاعيات مري ولستون كرانت و جان استوارت ميل پرداخته‏اند، يا در جستجوي مواضع يا ارزشهايي هستند كه حامي آرمانهاي فمينيستي باشند. همان كاري كه آنت باير با اخلاق ديويد هيوم انجام داد (كيتي و ميرز، 1987).

با اين حال نظريه پردازان ديگري آرزو مي‏كنند كه دوباره از نو آغاز نمايند، نظريات جديدي بيان كرده، اصول جديدي بيابند، مفاهيم اخلاقي روزمره را مورد ارزيابي مجدد قرار دهند و مفاهيمي از قبيل ناخشنودي[15] bitterness و عشق دلسوزانه[16] attentive love را كه در نظريات نافذ قبلي محوريت نداشته‏اند، مورد تحليل قرار دهند. يك سنت مهم در اين شيوه، اخلاق مراقبت فمينيستي[17] feminist cave ethics است، سنتي كه به ارزيابي مجدد، تحليل و گسترش مراقبت[18] care : مفهوم مراقبت از لحاظ ريشه شناسي با مفهوم محبت هم معناست. اين واژه عموماً به معناي دل‏مشغولي و توجه به حوائج ديگران است. توجهي كه به فرديت ديگران كاملاً احترام مي‏گذارند نه اينكه با آنها صرفاً مطابق قوانين انتزاعي عدالت رفتار كند. به عنوان يك ارزش اخلاقي مبنايي پرداخته، آن را رابطه‏اي برجسته مي‏داند كه در زندگي بسياري از زنان دوستي‏هاي زنانه، روابط مادر و فرزندي، پرستاري، پيوند هم جنس گرايانه محوريّت دارد. اخلاق مراقبت به روابطي كه با افراد خاص ديگر (برقرار مي‏گردد) توجه كرده با اشخاص واقعي مواجه مي‏شود. اين اخلاق به واكنش‏هاي عاطفي ارزش داده به نيازهاي جسماني توجه مي‏كند. اخلاق مراقبت به خاطر توجهي كه به [مفهوم‏] ياري دارد، بر خلاف نظريات وظيفه گراي عمل محور و نظريات نتيجه گراي عصر جديد (نگاه كنيد به مقاله نتيجه گرايي)، با اخلاق منش پيوند مي‏يابد. در اخلاق مراقبت، مسئووليت، حاكي از حساسيت متقابل نسبت به نيازهاست و نه وظيفه يا الزامي كه به حقوق ديگران مربوط مي‏شود.

با اين حال اخلاق مراقبت هميشه فمينيستي نيست. آن نوع از زنانگي كه به نحو مرد سالارانه طراحي شده، در بردارنده نوعي از اخلاق مراقبت است كه خدمت و پيوند عاطفي همسران را نسبت به شوهران و فرزندان الزامي مي‏داند، همان‏طور كه جمعيت خيريه در هر كجا كه مناسب بوده است. زنان ازدواج نكرده را ملزم نموده كه خود را وقف خداي مردانه[19] masculine God يا نزديكترين خويشاوند زميني خود نمايند. نظرات زناني كه در چنين شرايطي و بدون ديد فمينيستي سخن مي‏گويند، اين الزامات را به سادگي تأييد مي‏كند. از آن‏جا كه امكان دارد اخلاق مراقبت به جاي آنكه يك اخلاق نقادانه فمينيستي[20] crtitically feminist باشد به نحو سنتي زنانه[21] traditionally feminie باشد، اين پرسشهاي اساسي در مورد هر اخلاق فمينيستي مفروضي مطرح مي‏گردد: اينكه آيا انقياد زنان را به عنوان پيش خدمت تأييد مي‏كند و آيا از زجر زنان تجليل مي‏كند (يا اينكه به سهولت مي‏تواند در انجام هر دو مورد كارآيي داشته باشد.) آن نوع از اخلاق مراقبت كه بر تجربيان گذشته زنان به عنوان مادران يا پرستاران مبتني است، در معرض اين اشكالات قرار دارد.

در هر حال مادري[22] mothering مهم‏ترين بخش سرگذشت بسياري از زنان است و بنابراين فمينيست‏ها آن تجربه را به خاطر افكار خردمندانه‏اي كه مي‏تواند به بار آورد، مورد بهره‏برداري قرار مي‏دهند. سارا راديك به واسطه آگاهي از خطرهاي تأييد بردگي يا تجليل از زجر، نظريه «تفكر مادرانه»[23] maternal thinking" را مطرح مي‏سازد و در مورد الحاق آن به حوزه روابط بين‏المللي به بحث مي‏پردازد. ويرجينيا هلد، اصول اخلاقي فمينيستي[24] feminist morality را مطرح مي‏سازد كه در آن پيوندي كه مشخصه خانواده‏هاي پساپدر سالارانه[25] post patriarehal است، ممتاز شناخته مي‏شود. تفكر مادرانه سارا راديك، تجسم بخش آرمانهايي چون «عشق دلسوزانه» است (به تبعيت از سيمون ويل و آيريش ماردوچ) كه از نظر او در سه وظيفه‏اي كه در مجموع مادري زن به عنوان يك عمل[26] activity تعيين مي‏كنند، آشكارند. اين وظايف حفظ زندگي كودكان، بزرگ كردن آنها و مقبول ساختن آنها براي جامعه‏اي است كه بزرگ‏تر از خانواده اصلي آنهاست.

آرمان او جهاني صلح‏آميز است كه در آن صلح، نتيجه دائمي فضائل حاصل از تفكر مادرانه است نه نتيجه ناپايدار حل تعارضي خصمانه به وسيله توافق دوجانبه.

ويرجينيا هلد در اخلاقيان فمينيستي كه براي يك جامعه غير قراردادگرا[27] non contractual مطرح مي‏سازد، مادري پساپدرسالارانه را در ميان بسياري الگوهاي ديگر، از سلطه الگوهاي قرارداد گرايانه روابط انساني كه در اخلاق اروپايي جديد حاكم است، خارج مي‏سازد. جنبه‏هايي از مادري و زندگي خانوادگي كه از نظر او براي اخلاق مهم هستند، ماهيت عاطفي پيوند خانوادگي، ويژگي ذاتي ارزش اين روابط، (درست برخلاف ويژگي ابزاري روابط قراردادي) و همين‏طور ميزان غيرارادي بودن اين روابط است، همه اين ويژگي‏ها ابعادي از روابط اجتماعي هستند كه با الگوهاي قراردادي به‏طور كامل به دست نمي‏آيند.

اخلاق هم جنس‏گرايي زنانه كه توسط سارا هوگلند مطرح شده، جايگزيني براي الگوي مادري است، نوعي اخلاق مراقبت فميستي كه روابط ميان زنان هم جنس گرايي[28] lesbians را كه عمدتاً با خودشان و نه با مردان پيوند برقرار مي‏كنند، ممتاز مي‏داند. او الگوهاي مادر و فرزندي را به نفع اخلاق ارتباط بزرگسالان انكار كرد، چرا كه چنين روابطي نمونه مراقبت غير دوجانبه[29] nonreciprocal caring است، مشكلي كه در جوامع طرفدار تبعيض جنسي[30] sixist societies، در روابط زنان با ساير بزرگسالان وجود دارد (كارد، 1991). اگر چه او زندگي اجتماعي زنان هم جنس گرا را با يكديگر را مورد توجه قرار مي‏دهد و الهام بخش كار او، نياز به رفع تعارضي است كه سبب حفظ پيوندهاي هم جنس گرايانه و جامعه هم جنس گرايان زن گردد. جامعه مورد نظر او مفهوم جغرافيايي ندارد و او پاسخ به اين پرسش را كه آيا اين زنان بايد چنين اخلاقي را ارزشمند نيز بدانند، به عهده ديگران مي‏گذارد. او همانند سارا راديك «خدمت كردن»[31] attinding" را به عنوان صورتي از مراقبت اخلاقي كه مامايي[32] midwifery نمونه از آن است مورد بررسي قرار داده، آن را به عنوان جايگزيني براي گرايش كنترل اجتماعي[33] social ـ control orientation كه در اخلاق جديد مورد توجه است، پيشنهاد مي‏كند. وي همانند ويرجينيا هُلد به شرايطي توجه مي‏كند كه ما انتخاب نكرده‏ايم اما مي‏توانيم در آنها دست به انتخابهاي مهمي بزنيم.

طرفداران اخلاق مراقبت فمينيستي درباره ارزش عدالت[34] Justice، حقوق[35] RIGHTS، انصاف[36] IMPARTIALITY و سنتها[37] توافق ندارند، مفاهيمي كه يادآور آنچه سيلابن حبيب به institutonsجاي آنكه آن را «ديگري خاص»[38] concrete ather" با روابط انساني خاص بنامد، «ديگري عام»[39] generalized" ناميد (كيتي و ميوز، 1987). سارا هوگلند، مفاهيم عدالت و حقوق را براي جامعه زنان هم جنس‏گرا مفيد نمي‏داند. نل نودينگز معتقد است كه در هر جامعه عدالت، جانشين ضعيفي براي مراقبت است. ويرجينيا هلد عدالت را اجتناب‏ناپذير مي‏داند اما معتقد است كه بايد به وسيله مراقبت تكميل شود. جاينس ريموند، سرگذشت دوستي‏هاي زنانه «مهر زنانه» را مورد تأمل قرار داده، در مي‏يابد كه نهادهاي حمايت كننده،[40] supportive institution پيوند زنانه را تسهيل مي‏كنند. همچنين ماريلين فردمن، تصديق مي‏كند كه يكي ازمحدوديت‏هاي مفهوم اجتماعي خود ناتواني آن در بنيان نهادن يك ارتباط جهاني بي‏واسطه[41] unmediated است (كارد 1991)

مشخصه عدالت آن است كه حداقل تا حدودي مستقل از انگيزه عامل است. همه كساني كه عدالت را انكار مي‏كنند فرض مشتركي دارند كه مراقبت، درمان يا راه پيش‏گيري از خشونت[42] VIOLENCE، خصومت[43] hostility و فراموش شدگي[44] neglect است. بعضي از داده‏هاي مربوط به مادري، پرستاري و دوستي، اين نظر را تأييد مي‏كنند؛ بعضي از اطلاعات مربوط به روابط غير هم جنس گرايانه و حتي روابط زنان با زنان به عنوان عاشقان يا در اصل مراقبان، مشبه‏هايي در مورد آن ايجاد مي‏كند. اگر خشونت، خصومت و فراموش شدگي را نيز تا حدودي مستقل از انگيزه‏ها معني كنيم، ممكن است براي توجه كافي به آن‏ها، به مفهومي همچون عدالت نياز پيدا كنيم، بنابراين نظريه پردازاني همچون آيريش يانگ و پاتريشيا ويليامز، در باب عدالت به يك نظريه غير نژاد پرستانه[45] antivacist نياز دارند كه از ديد كساني كه اندك عاطفه‏اي برايشان باقي مانده است مطرح شده باشد نه از منظري تبعيض‏آميز[46] privilege. پاتريشيا ويليامز (1991)

پس از تأمل بر روي قبض حساب فروش جد بزرگ مادري‏اش كه در سن يازده سالگي توسط مالك سفيد پوستش باردار شده بود، دريافت كه صداي حق «به نحو مطبوعي قدرت بخش»[47] deliciously empowering" است. آيريش يانگ (1990) در جستجوي نظريه‏اي در باب عدالت است كه همانند نظريات جديد بر موضوعات توزيعي[48] distributive issves تمركز نيافته باشد بلكه به موضوعاتي همچون تصميم‏گيري، تقسيم كار و فرهنگ، توجه كرده سلطه‏گري و ظلم را عين بي‏عدالتي بداند نه اينكه آن را صرفاً نوعي بي‏انصافي در نظام‏هاي سياسي و حقوقي لحاظ كند.

ماريا لوگونز، تكثير گرايي فرهنگي[49] cultural Pluralism را محور نظريه‏پردازي‏هاي خود قرار داده، مفهوم «جهان گردي»[50] world' traveling" را كه به حل و فصل روابط مراقبت و عدالت كمك مي‏كند مطرح مي‏سازد. جهان گردي يك تغيير پذيري عمدي است كه اعضاء اقليت[51] members of aminority يك جامعه ظالمانه، خود به خود آن را آموخته‏اند، نوعي تغيير ادراكي[52] perceptually و عاطفي[53] emotionally در ساختار زندگي [عبور] از ساختاري كه در آن شخص از بسياري افراد ديگر را بيگانه و خود را در وطن حس مي‏كند، به ساختار ديگري آن در آن، بيگانگان قبلي را در وطن مي‏داند و ممكن است خود را بيگانه احساس كند. ماريا لوگونز در مي‏يابد كه جهان گردي، درمان تكبري[54] arrogance است كه مانع محبت و عدالت است و به همين دليل به حمايت از فعال ساختن نوعي جهان گردي با نشاط و بدون زحمت مي‏پردازد. او گزارشي از مسافرت خود به جهان مادرش ارائه كرده، توضيح مي‏دهد كه تا پيش از وارد شدن به اين جهان، نمي‏توانسته مادرش را دوست بدارد.

ديدگاه‏هاي فمينيستي مربوط به عدالت در اخلاق زيست محيطي فمينيستي[55] feminist bioethics (يا اخلاق زيست‏

پزشكي)[56] BIOMEDICAL ETHICS رسوخ كرده‏اند، تصورات فمينيستي مربوط به مراقبت نيز بر فمينيسم بومي[57] ecofeminism (فمينيسم بوم شناختي)[58] ecological feminism حكم فرما هستند. سوزان شروين دريافت كه اخلاق زيستي پيش فمينيستي[59] prefemist bioethics ، سؤالاتي درباره عدالت مطرح نموده و حق دسترسي به نظام مراقبت بهداشتي سنتي را مورد توجه قرار داده است اما از نيت سوء اين نظامها غافل بوده است. نظامهايي كه پاسخگوي نيازهايي بودند كه نظام اجتماعي ظالمانه براي گروههاي بسياري از زنان ايجاد كرده بود، زناني كه از همسران خود كتك خورده بودند يا به خاطر رشد اعتياد و يا فقدان خوراك مغذي كافي در معرض خطر بودند. جان ريموند توجه آزادي خواهي توليد مثلي[60] reproductive liberalism را بر مسأله انتخاب مورد چالش قرار داده، معتقد است كه حاميان و طرفداران توليد مثل فني و قراردادي، حقوق توليد مثلي زنان را تضعيف مي‏كنند. هر دوي آنها مسأله معروف به نيابت[61] surrogacy (حاملگي قراردادي[62] contractual pregnancy) و فن‏آوري‏هاي توليد مثلي جديد (اِن. آر، تي[63] NRT) را به ويژه در لقاح آزمايشگاهي[64] vitro fertilization (آي، وي، اف[65] IVF؛ «بچه‏هاي آزمايشگاهي[66] test tube babies"») (نگاه كنيد به مقاله ژنتيك و فن‏آوري‏هاي باروري) مورد نقد قرار مي‏دهند و در خلال آنها به موضوعات ديگري مي‏پردازند كه از تنش پيش از قاعدگي و ساختار پزشكي هم جنس‏گرايي تا قاچاق بين‏المللي بافت جنيني و همين‏طور قاچاق زنان و كودكان براي عمل پيوند، وسعت دارد.

فمينيسم بومي به اخلاق زيستي كل‏نگر[67] holistic ENVIRONMENTAL ETHICS ملحق مي‏شود كه نوعي حساسيت فمينيستي نسبت به تشابهاتي است كه بين تعدي به زنان و تعدي به حيوانات و محيط طبيعي وجود دارد. گياه خواري[68] vegetaranism كه كارول آدامز با شدت تمام از آن دفاع مي‏كند، عيني‏ترين موضوعي است كه به طور گسترده مورد بحث قرار گرفته است. (به مقاله نوع گرايي مراجعه كنيد). از جهات ديگر، فمينيسم بومي بسيار انتزاعي‏تر از اخلاق زيستي فمينيستي است چرا كه حيطه موضوعات مورد بررسي آن از شخص (يا شئ) اخلاقاً قابل توجه[69] morally considerable" تا بررسي امكان دوگانگي‏هاي فلسفي سنتي[70] traditional philosophical dualisms مثل دوگانگي عقل و احساس (يا عاطفه، ذهن و ماده، فرهنگ و طبيعت، گسترده شده است. كارن وارن «منطق استيلا»[71] logic of domination" را مطرح مي‏سازد كه در تعدي به زنان و طبيعت مشترك است. وال پلام وود، صورتهاي اصلي عقل گرايي[72] RATLONALITY را نقد كرده، استدلال مي‏كند كه دوگانگي‏هاي فلسفي، به اين دليل مورد حمايت قرار گرفته‏اند كه وابستگي بشر به طبيعت و وابستگي به مردان به زنان، مورد تأييد قرار نگيرد.

 

  • : نشریه حورا.شماره 6