زنان در تاريخ معاصر(1)؛ قرة العين

شناسه مقاله : 16380

تعداد بازدید : 1291

  • : حامد منتظري مقدم

زنان در تاريخ معاصر(1)؛ قرة العين

فاطمه معروف به «قره العين»(1230تا1268ق.) يكي از زنان شگفت انگيز در دو سده اخير تاريخ ايران بوده است كه هم اينك نيز از سوي محافل روشنفكري و فمينيستي بسيار مورد تمجيد قرار مي‏گيرد. شايد هيچ تمجيد و نكوداشتي از اين زن، به پايه اين سخن نرسد كه «... قره العين در غير زمان خود زاده شد، يا آن كه دست كم، به اندازه يك صد سال بر زمانه خود پيشي داشت. پس اگر او در عصر ما نشأت مي‏يافت...از منزلت ديگري برخوردار بود، وچه بسا بزرگ ترين زن در سده بيستم به شمار مي‏آمد»[1] علي الوردي، هكذا قتلوا قره العين(كلن: منشورات الجمل، 1997 م، چاپ دوم)، ص 69. در برابر، در آثاري نيز از قره العين به عنوان زني ياد شده است كه «مست شهوت»[2] حسن زيد گلپايگاني، ترجمه مفتاح باب الابواب يا تاريخ باب و بهاء(تهران: چاپ تابان، 1334)، ص 115بود، و «بي‏دين»[3] اعتضاد السلطنه، فتنه باب، توضيحات و مقالات به قلم عبدالحسين نوائي(تهران: انتشارات بابك، 1351، چاپ دوم)، ص 170. شايان تذكر است كه چون كتاب مزبور به خامه دو شخص تدوين يافته است، در ادامه نوشتار، در ارجاع به آن، نام كتاب ذكر خواهد شد و «بدكار».[4] محسن عبدالحميد، حقيقه البابيه و البهائيه (بغداد:مطبعه الوطن العربي، 1400 ق / 1980 م، چاپ چهارم)، ص 82

اما به راستي، قره العين كه بوده و چه كرده است ؟ چگونه است كه آن چنان بزرگ داشته مي‏شود و اين چنين نكوهش مي‏گردد؟

در اين نوشتار، تلاش مي‏شود تا با «بررسي تاريخي» پيرامون زندگاني اين زن، افكار و رفتار او مورد شناسايي قرارگيرد. همچنين كوشش مي‏گردد تا به دور از پيش داوري و بدون تأثير پذيري از بزرگداشت‏ها و نكوهش‏هاي به عمل آمده از او، تنها سير زندگاني‏اشدنبال شود، و داوري نهايي، در اصل، به خواننده محترم واگذار گردد.

نامواره

نام او را برخي «زرين تاج» گفته‏اند.[5] فريد گلپايگاني، همان، ص 114 اما نام اصلي‏اش «فاطمه»، و كنيه‏اش «ام سلمه» بوده است.[6] «فتنه باب» ص 165 از القاب او يكي «قره العين» بوده است و ديگري «طاهره». همچنين به جهت حسن و جمال او، به «بدر الدجي» و نيز «شمس الضحي» موصوفش داشته‏اند. در اين ميان، قره العين، لقب ثابت او گرديده است.[7] محمد تبريزي، ريحانه الادب(بي‏جا: چاپخانه شركت سهامي طبع كتاب، 1328)، ج 3، ص 286
فاطمه «قره العين» در حدود سال 1230 ق. در شهر قزوين، در خانداني عالم خيز و مجتهد پرور تولد يافت.[8] «فتنه باب»، ص 165؛ محمد رضا كحّاله، اعلام النساء في عالمي العرب و الاسلام، ج 4(بيروت: موسسه الرساله ، 1404 ق / 1984 م، چاپ پنجم)، ص 192
پدر او «ملا صالح برغاني»(قزويني)، و نيز عموهايش «ملامحمدتقي» و «ملامحمدعلي»، هر سه از مجتهدان و علماي بنام بودند؛ به ويژه ملامحمدتقي ـ مشهور به «شهيد ثالث» ـ كه ازمجتهدان بزرگ شيعه به شمارمي رود.[9] براي آگاهي از احوال نامبردگان، رك: محمد علي تبريزي، همان، ج1، ص 157 ـ 158
فاطمه، هوش و فراستي عجيب و حافظه‏اي سخت توانا داشت، پس در فراگرفتن مقدمات علوم اسلامي پيشرفت شايان نمود؛ به خصوص كه وي در خانداني اهل علم و بحث تولد يافته بود. پدر و عموهايش در همسايگي منزل خود، دو مدرسه ايجاد كرده بودند؛ يكي براي عموم طلاب، ديگري براي فرزندان و بستگان خويش.

در اين مدرسه اخير هميشه ميان عموها و فرزندان ايشان مباحثه و محاجه برقرار بوده و فاطمه در اين مباحثات شركت داشته و به همين لحاظ از كودكي با اصطلاحات ديني خو گرفته و در بحث و گفت و گوي علمي ورزيده شده بود. همچنين، وي آن اندازه اطلاعات پيدا كرده بود كه تعجب عامه مردم را برانگيزد و بتواند به مسائل شرعي ساير بانوان پاسخ دهد.[10] «فتنه باب»، ص 166 ـ 167؛ همچنين رك: احمد كسروي، بهاييگري(‌تهران‌: كتابفروشي آتروپات، بي‏تا)، ص 74 ـ 75
پيداست در آن روزگار كه تعليم و تعلم زنان با محدوديتهاي جدي مواجه بوده است، در اساس، فاطمه به عنوان زني درس آموخته، مورد تمجيد قرار گرفته است. از اين رو، از او به عنوان حافظ قرآن، و عالم به تفسير و تأويل آن،[11] فريد گلپايگاني، همان، ص 115 و نيز بانوي عالم، فاضل و محدث ياد شده است.[12] عمر رضا كحاله، همان، ج 4، ص 192؛ همچنين رك: محمد تقي لسان الملك سپهر، ناسخ التواريخ(تاريخ قاجاريه)، ج 3، به اهتمام جمشيد كيانفر(تهران: اساطير، 1377، چاپ اول)، ص 997
در مورد جمال فاطمه، گر چه گاهي با طعنه ـ و شايد همراه با كينه ـ گفته شده است: «... هر پتياره را ماه پاره مي‏دانستند»[13] محمد تقي سپهر، همان، ج3، ص 997، اما با وجود اين، او بسيار زيبا رو بوده است.[14] عمر رضا كحاله، همان، ج 4، ص 192
فاطمه «قره العين» با پسرعموي خود، ملا محمد ـ سپهر ملا محمد تقي ـ كه امام جمعه قزوين بود، ازدواج نمود و صاحب سه فرزند شد؛ دو پسر و يك دختر.[15] همان، ص 193؛ نورالدين چهاردهي، باب كيست و سخن او چيست ؟(تهران: انتشارات فتحي، 1363، چاپ اول)، ص 83
كژباوري؛ كِشِش و كوشش

گذشت كه فاطمه «قره العين» در خانداني از عالمان شيعي و در كانون مناظرات ديني رشد يافت. در آن روزگار، اختلاف ميان «متشرعه» و «شيخيه» سخت بالا گرفته بود. گفتني است كه اصطلاح شيخيه به پيروان «شيخ احمد احسائي»(1166 تا 1241 ق)اطلاق مي‏شود. او و شاگردش‌ «سيد كاظم رشتي»(1205 تا 1259 ق) از سوي بسياري از علماي شيعه تكفير شده‏اند.[16] براي آگاهي بيشتر در اين باره، رك: محسن عبدالحميد، همان، صص 30 تا 32، 35

از جمله، در آن زمان، «ملا محمد تقي، ـ عمو، و پدر شوهر فاطمه ـ » اعلام داشت كه عقيده شيخ احمد احسائي در مبحث معاد – مبني بر بعث مردگان با «جسد هورقليائي» ـ مخالف قرآن و كفرآميز است و براين اساس، احسائي را تكفير نمود و مردم را از ديدار وي منع كرد.[17] «فتنه باب»، ص 166
در آن هنگام كه احسائي به قزوين آمده بود،[18] احمد كسروي، همان، ص 74 بر اثر مخالفت‏هاي ملا محمد تقي نتوانست توده مردم را به خود جذب كند، اما وي توانست ملا محمد علي ـ برادر ملا محمد تقي و عموي ديگر فاطمه – را به پيروي از خود بكشاند.[19] «فتنه باب»، صص 166 تا 168؛ عمر رضا كحاله، همان، ج 4، ص 193
آن گاه فاطمه تحت تأثير اين عموي خود – ملا محمد علي – سخت به اصول و عقايد شيخيه علاقمند شد، تا ان جا كه باب مكاتبه با سيد كاظم رشتي – شاگرد احسائي – را گشود. سيد رشتي هنگامي كه نامه‏ها و پرسش‏هاي فاطمه را ديد، از احاطه وي بر مسايل ديني در شگفت ماند، و در پاسخ به نامه‏هاي او، از او با وصف «قره العين» ـ «قره العين و فرح الفؤاد» ـ (مايه شادماني چشم و سرور قلب)[20] محسن عبدالمجيد، همان، ص 79 ياد نمود[21] «فتنه باب»، ص 168؛ عمر رضا كحاله، همان، ج 4، ص 193. روشن است كه مكاتبات قره العين با سيد رشتي، پس از وفات احسائي(1241 ق.) رخ داده است. كه اين وصف، بر فاطمه ثابت گرديد.

اما اين آشنايي، خود آغاز ماجرايي بود كه فاطمه را به ترك خانمان و خاندانِ خود كشانيد. مورخ معاصر دكتر عبدالحسين نوائي در مقاله دوم از كتاب(فتنه باب) در اين باره نگاشته است:

«از آن تاريخ به بعد، استمرار مطالعه در آثار شيخيه و تفحص كتب ايشان، تمام حواس قره العين را به خود معطوف داشت و كم كم زندگي او را عوض كرد و باعث شد از زندگاني مقدس زناشويي به دور افتاده و رهسپار كوي و كوچه بازار شود. زيرا وي با عقايد شوهر و طرز استدلال و قياسات پدر شوهرِ خويش موافقت نداشت و هر ساعت كارشان به بحث و مشاجره و مجادله مي‏كشيد و سرانجام چون اين وضع براي هيچ كدام قابل تحمل نبود، قره العين با داشتن سه فرزند از شوهر و خانه و زندگي بريده، به منزل پدر خود رفت.»[22] «فتنه باب»، ص 168 البته ناگفته نماند كه پدر فاطمه، نيز او را از پيروي شيخيه بر حذر مي‏داشت،[23] محسن عبدالمجيد، همان، ص 80 اما وي همچنان با سيد رشتي كه در آن هنگام، در كربلا ساكن بود، مكاتبه مي‏كرد و سرانجام بر آن شد تا براي ديدار وي، عازم كربلا شد.

ترك خانمان و مذهب

فاطمه كه خانه و ديار خود را رها كرده و به شوق ديدار سيد كاظم رشتي راهي كربلا شده بود، هنگامي بدان جا رسيد كه وي وفات يافته بود(سال1259 ق.). پس از وفات سيد رشتي، بنا به فرمان وي كه ظهور ولي عصر(عج) را نزديك و قريب الوقوع مي‏دانست، شاگردانش در جستجوي «شخص مقصود» يا به اصطلاح خود «شمس حقيقت»، گرداگرد ايران به تكاپو افتادند. در اين حال، قره العين در كربلا ماند و جاي خالي سيد رشتي را پر كرد؛ به گونه‏اي كه او در پس پرده مي‏نشست و به رفع و حل اشكالات ديني مي‏پرداخت و بساط شيخيه را همچنين نگه مي‏داشت.[24] «فتنه باب»، صص 111، 168 و 169 البته فصاحت بيان و توان استدلال او چنان بود كه تحسين شاگردان و مستمعين را برمي انگيخت.[25] عمر رضا كحاله، همان، ج 4، ص 193
پس در سال 1260 ق، هنگامي كه «سيد علي محمد باب»(1235 تا 1265 ق.) در شيراز دعواي «بابيّت» را به راه انداخت،[26] محسن عبدالحميد، همان، صص39 و 40؛ همچنين براي آگاهي بيشتر، رك: السيد عبدالرزاق الحسني، البابيّون و البهائيّون في حاضرهم و ماضيهم(بغداد: دارالحريه الطباعه ، 1404 ق / 1984 م، چاپ پنجم)، صص 21 تا 23 شماري از شاگردان سيد كاظم رشتي از جمله ملا حسين بشرويه‏اي به وي گرويدند. پيش تر، فاطمه نامه‏اي به ملا حسين داده بود كه «اگر به مقصود رسيدي مرا از نظر دور ندار». پس وي آن نامه را به باب نشان داد و باب نيز قره العين را در شمار «حروف حي» يعني هيجده نفر اوليه قرار داد.[27] «فتنه باب»، ص 169؛ علي الوردي، همان، ص 10 بر اين اساس، باب توانسته بود هيجده نفر را به پيروي از خود گردآورد كه ايشان را «حروف حي» مي‏ناميد. زيرا بنا بر شمارگان «حروف ابجد»، حرف حاء معادل عدد هشت و حرف ياء معادل عدد ده است كه مجموع آن هيجده مي‏شود. يكي از اين هيجده نفر، قره العين بود[28] عبد الرزاق الحسني، همان، صص 23 و 24؛ همچنين ر.ك: «فتنه باب»، صص112 تا 116 كه البته هيچ گاه در ميان او و باب ديداري حاصل نشد.[29] «فتنه باب»، ص 115؛ چهاردهي، همان، ص 57
آنگاه سيد علي محمد باب، به اين هيجده نفر مأموريت داد تا به بلاد مختلف سفر كنند، و همگان را به آيين وي دعوت نمايند.[30] ر.ك: عبدالرزاق الحسني، همان، ص 25 در كربلا، همين كه نـام ملاحسين به قره العين رسيد و نيز ملا علي بسطامي ـ يكي از مبلغان بابيّت – وي را از ظهور «بـاب» آگـاه ساخت، قره العين دگرگـون شـد؛ به طوري كه از آن پس، وي تمام تـوان و همت خـود را در تـرويج و تبليغ بابيّت به كار گرفت.[31] «فتنه باب»، صص 169 و 170 در اين رابطه، «علي الوردي»(1323 تا 1416 ق.) به شرح اقدامات قره العين در تبليغ بابيّت در شهرهاي كربلا، كاظميه و بغداد پرداخته است.[32] علي الوردي، همان، صص 11 تا 34 وي در بيان نفوذ روز افزون اين زن، گزارش نموده است كه بسياري از مردم در حلقات درس او شركت مي‏جستند، و حتي «پشت سر او نماز مي‏گذاردند» ![33] همان، ص 16
همچنين اين نويسنده به اعتراض‏ها و مخالفت‏هايي اشاره كرده كه قره العين با آن مواجه بوده است. گفتني است كه اين مخالفت ها، نسبت به رفتار اين زن و حضور او در اجتماع مردان(نامحرمان)ارتباط مي‏يافت. البته قره العين در كربلا، در اتاق كوچكي، پشت پرده مي‏نشست و به تدريس مي‏پرداخت و مستمعين در اتاق بزرگ ديگري به سخنان او گوش فرا مي‏دادند. اما گويا وي بعد‏ها به تغيير اين روش پرداخته، از پشت پرده به درآمده، و حتي در كاظميه بر روي منبر درس گفته است.

همچنين او با اطرافيان خود ـ مردان نامحرم ـ بدون نقاب بر چهره به گفت و گو مي‏پرداخته است.[34] همان، صص 11 تا 13 اين امور سبب مي‏شد تا متشرعين بر وي اعتراض نمايند،[35] توجه شود كه اين گونه اعتراضات، خود بيانگر چند و چونِ حضور زن در اجتماعات آن روزگار است و او در برابر، چنين پاسخ دهد كه بر زن، پوشانيدن صورت و كف دو دست واجب نيست.[36] علي الوردي، همان، ص 14؛ «فتنه باب»، ص 171
در همين رابطه، وي در پاسخ به اعتراض برخي از مريدان خود، برآن شد تا با ارسال نامه‏اي به علي محمد باب، از او در اين باره پرسش نمايد. باب در پاسخ به نامه قره العين، كارهاي او را تأييد نمود و به تمجيد از وي نگاشت: «...اعلم انها امرأه صديقه عالمه عامله طاهره ». پس از آن هنگام، كلمه «طاهره» نيز يكي از لقب‏هاي او قرار گرفت.[37] «فتنه باب»، صص 171 و 172؛ همچنين ر.ك: چهاردهي، همان، ص 83
اما از سوي ديگر، مخالفت‏ها در اساس، متوجه اقدامات قره العين در تبليغ آيين ضاله بابيّت بود؛ تا آن جا كه مردم متدين در كربلا ازدحام عجيبي نمودند و خانه سيد رشتي را كه محل سكناي قره العين بود، سنگباران كردند. سرانجام والي عراق، وي را به بغداد تبعيد كرد. در بغداد نيز چون قره العين همچنان به تبليغ بابيّت مي‏پـرداخت، وي را در خانـه‏اي بازداشت كردند.[38] «فتنه باب»، ص 170
البته قره العين در تبليغ بابيّت، عملاً به بدعت گذاري و ترك اصول اسلام پرداخت. استاد نوائي در اين باره مي‏نويسد:

«قره العين از همان روزي كه سخنان واهي سيد علي محمد را پذيرفت، ديگر اصول مقدس ديانت اسلام را رعايت نمي كرد و در اين راه از ساير مريدان سيد، بلكه از مرشد گمراه و سخيف العقل خود نيز جلوتر افتاد و او اول كسي بود كه علناً به حدود ديانت مقدس اسلام جسارت و تجاوز كرد. بدين معنا كه چون در كربلا، مردم و كسبه از راه حفظ طريقه اسلاميه خود، به سيد علي محمد و طرفداران گمراه وي دشنام مي‏دادند، مريدان باب به عنوان اين كه هر كه شيعه كامل و ركن رابع(اين‏ها از اصطلاحات مذهب شيخيه است...) را سب كند كافر است، از بازاريان چيزي نمي خريدند و نمي خوردند. پس از آن كه رساله فروع «باب» منتشر شد و در آن رساله، باب، «نظر آل الله» را يكي از مطهِّرات(به كسر هاء) دانسته بود، قره العين از روي ضلالت و گمراهي به اصحاب خود گفت از آن جا كه من مظهر حضرت فاطمه(ع) هستم، آنچه در بازار مي‏خريد، بياوريد تا نظر كنم و «هر چه من نظر نمايم، طاهر مي‏شود. مريدان وي نيز چنين كردند...».[39] «فتنه باب»، صص 170 و 171

به هر روي، در طي اقامت در بغداد – حتي در بازداشت ـ قره العين از بحث و تبليغ دست بر نداشت و علماي اهل سنت و تشيع را به مجادله، بلكه به «مباهله» فرا خواند. پس به امر سلطان عثماني، وي را از عراق به ايران تبعيد كردند.[40] «فتنه باب»، ص 172؛ عمر رضا كحاله، همان، ج 4، ص 194، در آن روزگار، عراق جزو قلمرو امپراتوري عثماني بوده است
در ايران نيز هر جا پاي قره العين مي‏رسيد، آشوبي به پا مي‏شد؛ چرا كه وي از دعوت و تبليغ بابيّت باز نمي ايستاد و علما نيز وظيفه خود مي‏دانستند كه از انتشار عقايد او ممانعت نمايند. با ورود او به كرمانشاه، آشوب و هياهو به راه افتاد. درآن جا، وي مجتهدين شهر را به مباهله دعوت كرد. همچنين، در همدان وضع اين گونه شد، تا آن كه سر انجام برادران او رسيده و وي را به رفتن به قزوين راضي كردند.[41] ر.ك: «فتنه باب»، صص 172. 173؛ عمر رضا كحاله، همان، ج 4، صص 194 تا 197
با ورود قره العين به قزوين، ابتدا كار او سخت بالا گرفت؛ چرا كه عده‏اي فريفته كمالات وي شدند و اكثراً نيز براي كنجكاوي، بدو روي آوردند. روشن است كه ملا محمد تقي فقيه – عموي قره العين – گذشته از بدنامي و رسوايي ارتداد برادر زاده، نمي توانست توهين و حمله او را به ديانت مقدس اسلام تحمل كند و چون شيخ احمد احسائي و سيد كاظم رشتي و اخيراً سيد باب را موجد اين اغتشاش مي‏دانست، بي‏پروا، بدانان سخت حمله مي‏كرد و آنان را مورد سب و لعن قرار مي‏داد. يك علت ديگر برخورد شديد ملا محمد تقي با قره العين هم اين بود كه در ابتداي ورود به قزوين، هر چه با او به زبان كتاب خدا و احاديث احتجاج كرد، وي زير بار نرفت و حتي حاضر نشد دوباره با ملا محمد – شوهر خويش – زندگاني كند. بدين عنوان كه گفت وي شيعيان كامل(شيخ احمد و سيد كاظم و سيد باب) را لعن ميكند، پس كافر است و من طاهره‏ام و ميان ما، صلح و آشتي امكان پذير نيست.[42] «فتنه باب»، صص 173 و 174 همچنين قره العين اظهارداشت كه اگرملا محمد مي‏خواست براي من شوهري كند، پيش تر به كربلا مي‏آمد و در طول سفر همراهي‏ام مي‏كرد و تصريح نمود كه سه سال از جدايي ميان ما گذشته است و من براي هميشه او را از زندگاني خود كنار گذارده‏ام.[43] علي الوردي، همان، ص 46

البته متأسفانه در مورد پيشينه روابط خانوادگي قره العين ـ با همسر و فرزندانش‌ ـ اطلاعاتي در دست نيست، اما اين اندازه روشن است كه علقه‏هاي خانوادگي ميان ايشان نتوانست بر اختلاف فكري و اعتقادي شان فائق آيد؛ چنان كه بنا به گفته‏اي، قره العين، به شكل بدعت آميز خويشتن را مطلقه نمود،[44] محمد علي تبريزي، همان، ج 3، ص 286 و بر اساس گفته‏اي ديگر، پس از آن كه وي به بابيّه گرويد، از سوي همسرش طلاق داده شد.[45] چهاردهي، همان، صص 85 و 256
به هر حال، خصومت ميان ملا محمد تقي و بابيّه چندان اوج گرفت كه بابيّه قصد قتل ملا محمد تقي را نمودند. در اين رابطه، حتي گزارش شده است كه قره العين حكم به واجب القتل بودن عموي خود ـ ملا محمد تقي – داده بود.[46] محمد تقي سپهر، همان، ج 3،ص 998؛ محمد علي تبريزي، همان،ج 3، ص 287
با اين وجود، بابيّه سعي دارند كه قره العين را از تهمت قتل عمو مبرّا بدانند. اما شواهد موجود حكايت از آن دارد كه قتل آن مرد فقيه به امر و با اطلاع وي بوده است.[47] چند روز پيش از قتل ملا محمد تقي، قره العين جمعي از افراد عرب را كه به همراهي او تا قزوين آمده بودند، به اصرار از قزوين خارج نمود و حتي در جواب يكي از آنان كه گفت چرا فلاني و... نمي آيند؟ گفت آنان براي كار مهمي مانده‏اند و بزودي در اين شهر غوغايي خواهد شد و من نمي خواهم كه شما در اين شهر تا آن هنگام مانده باشيد. «فتنه باب»، ص 174

بر اين اساس، پيروان قره العين ملا محمد تقي را به طرز فجيعي كشتند، و وي به «شهيد ثالث» شهرت يافت.[48] ر.ك: محمد علي تبريزي، همان، ج 1، ص 157
آن گاه، فرزندش ملا محمد در اجراي قصاص در مورد مظنونين ـ قره العين و همراهان او ـ بسيار كوشيد. در نتيجه، چند تن از مظنونين به قتل رسيدند، و قره العين در خانه حاكم قزوين بازداشت شد. اما وي توانست نامه‏اي را به ميرزا حسينعلي نوري(بهاء)(1233 تا 1309ق.) – به تهران – بفرستد و از او استمداد كند. پس با كمك حسينعلي، قره العين از خانه حاكم گريخت و به تهران آمد.[49] «فتنه باب»، صص 175 تا 177؛ عمر رضا كحاله، همان، ج 4، صص 197 و 198
از اين زمان، قره العين احترام فراواني براي ميرزا حسينعلي قايل مي‏شد و حتي در تهران، چونان شاگردي در برابر وي زانوي ادب مي‏زد.[50] عمر رضا كحاله، همان، ج 4، ص 198

چندي پس از آن، سران بابيّه به سمت خراسان روانه شدند و در ناحيه «بدشت»[51] «بدشت» در قديم محل عبور و مرور مسافران خراسان و تهران و مازندران بوده، و اكنون از توابع شاهرود است. «فتنه باب»، ص 178 توقف نمودند.

ايشان، خود دو گروه بودند؛ يك گروه تحت رياست ملا محمد علي بارفروشي ملقب به «قدوس»، و گروه ديگر به رياست قره العين و ميرزا حسينعلي نوري.[52] «فتنه باب»، ص 178؛ براي آگاهي بيشتر ر.ك: عامر النجار، البهائيّه و جذورها البابيّه،(بيروت: دارالمنتخب العربي، 1419 ق / 1999 م، چاپ اول)، صص 29 تا 35
گفتني است كه در اين زمان، در پي «فتنه»‏اي كه سيد علي باب در بلاد اسلامي به راه انداخته بود،[53] براي آگاهي از جزئيات فتنه و آشوب بابيّت، ر.ك: «فتنه باب»، صص 9 ـ 106 تا 109 خود در ماكو، به زندان افتاد.[54] ر.ك: عبدالرزاق الحسني، همان، صص 34 و 35
از اين رو، بزرگان بابيّه بر آن شدند تا در بدشت گرد هم آيند و در آن جا، پيرامون دو مسأله مهم به تصميم گيري بپردازند؛ يكي، چاره جويي براي نجات باب از زندان، و ديگر، تعيين تكليف بابيّه با دين اسلام و اعلام نسخ آن.[55] «فتنه باب»، ص 179؛ عمر رضا كحاله، همان، ج 4، ص 198؛ عبدالرزاق الحسني، همان، ص 36
 

  • : نشریه حورا.شماره 1