بنيان‏هاي فكري اسلام و غرب در دفاع از حقوق زنان(1)

شناسه مقاله : 16375

تعداد بازدید : 835

  • : نيره ستوده

بنيان‏هاي فكري اسلام و غرب در دفاع از حقوق زنان(1)

پرسش: امروزه با نگرش‏ها و رويكرد‏هاي متعددي در دفاع از حقوق زنان روبه روييم. در اين ميان، برون دادهاي جهان غرب، هم چون فمينيسم وكنوانسيون رفع تبعيض، برجستگي بيش تري داشته و با اقبال گسترده تري نيز روبه رو شده است. پرسش من اين است كه نگرش‏هاي جديد غرب درباره زنان، بر چه بنيان‏هاي فكري استوار است. به بيان ديگر، بنيان‏هاي فكري كه رويكرد‏هاي جديد غرب در دفاع از زنان بر آن استوار است، چيست؟ از سوي ديگر، اصول و مباني ديني در نگرش به شخصيت زن، را چگونه ارزيابي مي‏شود ؟

پاسخ: طرح‏ها و نظريه‏هاي بزرگ براي زندگي فردي و اجتماعي، همواره بر نوعي نگرش به انسان و جهان هستي مبتني است. به بيان ديگر، برنامه‏هاي ما براي زندگي، از شناخت و تحليل‏هاي ما درباره خود و جهان پيرامون مان سرچشمه مي‏گيرد. بنابراين، گاهي بررسي و بازشناسي اصول و مباني فكري، براي تعديل برنامه‏ها و فروعات زندگي، امري ضروري و اساسي است. رويكردهاي اجتماعي و فرهنگي در دفاع از حقوق زنان نيز از اين قاعده مستثنا نيست. اين رويكردها در قالب‏هاي نوين و سنتي از برخي مفروضات بنيادين شكل مي‏گيرد بازشناسي دقيق و مستدل اين مفروضات، به ما كمك مي‏كند تا صف خود را در رويكردهاي متعدد اجتماعي و فرهنگي تشخيص دهيم و نيز از تصميم‏ها و رفتارهاي كاملاً احساسي و تحت تأثير زمانه، در امان باشيم.از اين ديدگاه، پرسش اين شماره، اهميت بسياري دارد؛ زيرا تفكيك و تشخيص صفوف دين مداران از صاحبان رويكردهاي غير ديني، در دفاع از حقوق زنان را به دنبال دارد؛ اما در پاسخ به پرسش ياد شده، اساسي ترين مباني فكري غرب را، كه در شكل گيري جريانات فمينيستي و دفاع از حقوق زنان موثر بوده‏اند، مي‏توان به شرح ذيل نام برد.

1. تجربه‏گرايي

ابطال تحقيرآميز گزاره‏هاي كليسا توسط يافته‏هاي مسلم علوم تجربي، فصل جديدي را در تاريخ بشر رقم زد. پيروزي غرورآفرين دانشمندان طبيعي، موجب گرايش شديد افكار عمومي به علوم تجربي شد. شدت اين گرايش، به اندازه‏اي‏بود كه در گذري عاطفي و رواني ـ ونه منطقي ـ به اين نتيجه رسيدند كه واقعيات، تنها از راه تجربه اثبات مي‏شود.از ديگر سو، در قياس عاطفي ديگر، بطلان گزاره‏هاي كليسا را به همه گزاره‏هاي عقلاني و وحياني تسري دادند و اعتبار آن‏ها را در واقع نمايي مردود شمردند. كاروان تمدن غرب، از قرن هفدهم ميلادي، با طلايه داري انديشمنداني هم چون هابز، جان لاك، هيوم و باركلي گام به گام به سوي حس‏گرايي و منطق آزمون‏پذيري نزديك‏تر شد و سرانجام در ساحل انديشه‏هاي اثبات گرايي(پوزيتوسيم)[1] Positivism پهلو گرفت.تجربه گرايي يا آمپرسيم[2] Empricism اصرار مي‏ورزيد كه عقل بدون ياري حواس، هيچ گونه شناختي ندارد و تنها راه معرفت، توسل به تجربه‏هاي حسي است. از اين رو، هر آن چه در چارچوب معرفت حسي و دانش تجربي نگنجد، نه تنها قابل اعتنا نيست، بلكه بايد آن را در زمره موهومات و تخيلات بشري به شمار آورد.

2. سكولاريسم

با حاكميت روش تجربي، دوران حكمراني خدا و دين، بر جوامع غربي به پايان رسيد؛ زيرا خداوندي كه وجودش از طريق روش‏هاي تجربي به اثبات نرسيده و بودنش در هاله‏اي از ابهام و ترديد قرار گرفته بود، نمي توانست مرجع حكم و قانون گذاري باشد. بنابراين، انسان متجدد، به سكولاريسم رو آورد وهمه صحنه‏ها وساخت‏هاي اجتماعي را دين زدايي كرد. به بيان روشن تر، لحظات عمر آدمي، از چهار نوع ارتباط خالي نيست: ارتباط با خود، ارتباط با خدا، ارتباط با طبيعت و ارتباط با انسان‏هاي ديگر. تا پيش از دوران رنسانس، خدا و احكام و دستورهاي او در هر چهار عرصه زندگي، حكم مي‏راند و آموزه‏هاي ديني، چگونگي ارتباط انسان با خود، خدا، طبيعت و انسان‏هاي ديگر را تعيين مي‏كرد؛ اما با آغاز عصر روشن گري و حاكميت بلامنازع علوم تجربي، خدا به دليل تجربه ناپذيري، امري موهوم و خيالي تلقي شد و طبيعي بود كه با اين وضع، از تأثير گذاري او در عرصه‏هاي چهار گانه زندگي جلوگيري شود. بنابراين، انسان‏ها و جوامع انساني متجدد و تجربه‏گرا در رويكردي مشترك، خدا و دين را ازعرصه‏هاي چهار گانه زندگي(يا دست كم دو عرصه عمومي، يعني ارتباط انسان با طبيعت و انسان‏هاي ديگر) بيرون راندند. رويكرد نوين جوامع غربي را در دين زدايي يا انحصار آن به حوزه‏هاي خصوصي(ارتباط انسان با خود وخدا) «سكولاريسم» مي‏نامند.

3. نسبيت گرايي


در كنار سكولاريسم، يكي ديگر از مهم ترين ارمغان‏هاي تجربه گرايي، نسبيت ارزش يا جداسازي ارزش‏ها از واقعيات بود. از آن جا كه تجربه گرايي، معرفت دقيق، همگاني وقابل اتكا را معرفتي مي‏دانست كه از جهان عيني و به روش تجربي گرفته شده باشد، مقولاتي فراحسي، هم چون ارزش‏هاي حقوقي و اخلاقي، اصولاً نمي توانست جنبه علمي وعيني به خود بگيرد؛ زيرا ارزش‏ها در كالبد جهان تنيده نشده‏اند تا بتوان با كاوش علمي، آن‏ها را دريافت و امور اخلاقي نيز به گونه‏اي ملموس در جهان محسوس ديده نمي شوند تا بتوان با پژوهش‏هاي تجربي آنها را اثبات كرد.

بنابراين، خوب يا بد بودن، امري واقعي نيست، بلكه امري موهوم، خيالي و ناشي از داوري اخلاقي فردي است. هركس آن چه را دوست دارد، خوب مي‏نامد و آن چه را با خواسته‏هاي شخصي او سازگارنباشد، بد مي‏پندارد.[3] ايريس مورداك در اين باره مي‏گويد: با رويكرد تجربي، ارزش‏ها از عالم اعلي به دامان اراده انسان سقوط كرد. واقعيت متعالي وجود ندارد. تصور از خوب، غيرقابل تعريف و تهي است و انتخاب انسان مي‏تواند آن را پر كند. به نقل از كتاب: ظهور و سقوط ليبراليسم غرب، اثر آرپلاستر، ترجمه عباس مخبر، نشر مركز، تهران 1368 بنابراين، ارزش‏ها و امور اخلاقي، اموري كاملا نسبي و فردي هستند و هيچ ارزش و آرمان مشتركي بين انسان‏ها وجود ندارد.

4ـ اومانيسم و لذت گرايي

با انكار و ناديده انگاري مبدأ هستي، انسان به تخت پادشاهي نشست وانسان محوري(اومانيسم) جايگزين خدا محوري شد. اومانيسم يعني همه چيز براي انسان و انسان براي هيچ چيز. رويكرد جديد، خدا را كنار گذاشت و با جايگزيني انسان، به او شأني خداگونه داد. از سوي ديگر، اگر كسي خدا را برنتابد و زندگي بازپسين را ناديده انگارد و عمر آدمي را در زندگي دنيا خلاصه كند، بسيار طبيعي و معقول است كه در صدد برآيد عمر كوتاه زندگي را شادمانه سپري كند و لذت و كام جويي خود را بر هر امري ترجيح دهد. به اين ترتيب، اومانسيم و لذت گرايي، دو بخش جدايي ناپذير انديشه‏هاي سكولارسيتي محسوب مي‏شود.[4] پيش‏تر از اين نيز، قرآن اين حقيقت را يادآور شده بود و انكار خدا و معاد را مستلزم دنياگرايي و لذت جويي دانسته بود.(مثلاً ر.ك: آيات 1و3، سوره ماعون؛ 4و5، سوره قيامت دقيقاً به همين دليل، بريدن از آسمان و حداكثر بهره مندي از انواع لذات دنيوي و غرايز حيواني، شعار محوري جريانات سكولار و انسان‏گرا قرار گرفت و به تدريج، همه شؤون زندگي علمي و عملي اروپاي غربي را فرا گرفت و به يكي از پايه‏هاي اساسي ادبيات و فرهنگ غرب معاصر تبديل شد. كرزيمود مديچي رويكرد نوين غرب را در قالب قطعه‏اي ادبي بدين مضمون سروده است: «تو به دنبال چيزهاي نامتناهي مي‏روي و من به دنبال چيزهاي متناهي مي‏روم. تو نردبانت را بر آسمان مي‏گذاري و من آن را بر زمين مي‏گذارم، كه زياد بالا نروم تا به پرتگاهي سقوط كنم»[5] رندال، هرمن، سير تكامل عقل نوين، مترجم: ابوالقاسم پاينده، انتشارات علمي و فرهنگي، تهران 1376
5ـ فرد گرايي

فرد گرايي را مي‏توان قله انديشه غرب، عصاره عصر روشن گري و يكي از پيامدهاي طبيعي اومانيسم و سكولاريسم معرفي كرد. از قرن هفدهم ميلادي، مفهوم ملكيت به حيطه حيات فردي و انساني پا گذارد و اين عقيده جان گرفت كه زندگي هر فرد، نه به خدا، جامعه و دولت، بلكه به خود او تعلق دارد و مي‏تواند با آن، هر طور كه مايل است، رفتار كند. در اين ديدگاه تمايلات انساني، جايگاهي تعيين كننده در معادلات فردي و اجتماعي دارند. اميال ذاتي، كه از درون فرد مي‏جوشد، واقعياتي نهادينه و تغييرناپذير در طبع بشرند كه عقل، اخلاق وسياست بايد خود را با آنها سازگار كنند. به عقيده دانشمندان بزرگ عصر جديد سياست، دولت و قانون، خدمت كار فرد و اميال فردي هستند و كار آن‏ها اين است كه چگونگي ارضاي خواهش ها، سازش دادن آن‏ها با يكديگر و يا خواهش براي همان چيز ازسوي ديگران را معين كند.[6] ظهور و سقوط ليبراليسم، ص 50و 51 حتي عقل در مفهوم جديد، صرفاً خادم انسان براي ارضاي اميال و آرزوهاي خويش است و به همين دليل، به آن عقل ابزاري ناميده مي‏شود.

6. ليبراليسم

بر پايه فردگرايي، به تدريج مجموعه‏اي از انديشه‏هاي سياسي، حقوقي و اقتصادي شكل گرفت و پايه‏هاي تمدن جديد غربي را پي افكند. شعارهايي چون برابري، آزادي فردي، حقوق بشر، حق مالكيت و تساهل، همگي بر گرفته از مباني سابق و نتايج برخاسته از فردگرايي است. از اين نگاه، چون در جهان، هيچ حقيقت اخلاقي‏اي‏وجود ندارد، ارزش‏هاي انساني، جز بر پايه تمايلات افراد، قابل تعريف و توصيف پذير نيستند. پس چاره‏اي جز اين نيست كه افراد هركدام آزادانه و به طور برابر، به دنبال خواسته‏ها و اميال خويش باشند و هيچ چيزي جز خواسته‏هاي ديگران، نبايد آن‏ها را محدود و ممنوع سازد. اين نظريه و انگاره، همان چيزي است كه اصطلاحاً به «ليبراليسم» معروف است. به اين ترتيب، ليبراليسم يگانه ارزش عام را آزادي انسان براي تأمين غرايز خويش مي‏داند.

ناگفته نگذاريم كه ليبراليسم همواره با اين پرسش اساسي روبه رو است كه اگر واقعاً هيچ ارزش عمومي‏اي‏قابل شناسايي نيست، پس ارزش آزادي وحقوق فردي را از كجا مي‏توان دريافت.[7] زيبايي نژاد و سبحاني، محمد رضا و محمدتقي، درآمدي بر نظام شخصيت زن در اسلام، دارالنور، قم، 1381

جنبش‏هاي فمينيستي غرب در دفاع از حقوق زنان، بر پايه چنين بنيان‏ها و انگاره‏هايي شكل گرفت. جاي پاي اين اصول و مباني نظري را در جابه جاي آموزه‏هاي فمينيستي به خوبي مي‏توان مشاهده كرد. نظريه پردازان فمينيست از يك سو با تكيه بر روش تجربي و آزمون و خطا، گزاره‏هاي ديني و وحياني را به محاق بردند و از سوي ديگر، با وام گيري از آموزه‏هاي اومانيستي و ليبراليستي، حقوق زنان را به فرصت‏هاي مادي و حداكثر لذت جويي از دنيا تفسير كرده و تنزل دادند. بنابراين، شادمانه زيستن، آزادي‏هاي جنسي و رهايي از مسؤوليت‏هاي خانه و خانواده، در سرلوحه شعارهاي جنبش‏هاي فمينستي قرار گرفت.

خانم آندره ميشل، از نظريه پردازان پر آوازه فمينيست، روابط آزاد جنسي غير رسمي، رهايي از مسؤوليت‏هاي خردكننده خانواده و حتي رشد فزاينده طلاق را ارمغان‏هاي جنبش فمينيستي براي رهايي زنان معرفي كرده و مي‏نويسد: «در قلمرو زندگي خصوصي، فمينيست‏ها با طرد اين انديشه كه در زندگي روزمره خود، بين زندگي خصوصي و زندگي عمومي، بين تعهدات ايدئولوژيك و اعمال روزانه سدي بنا نهند، امتناع ورزيدند. آمار همه كشورهاي غربي، بيانگر كاهش ازدواج، زاد و ولد و هم چنين افزايش طلاق، به ويژه از سوي زنان است. رواج ازدواج آزاد، خانواده تك والديني و جست و جوي زندگي عاشقانه بدون ازدواج، راه‏هاي ديگري به جاي ازدواج سنتي هستند كه فمينيست‏ها در نوشته‏ها و اعمال روزانه خود پيشنهاد كرده‏اند. نهضت زنان در ارتقاي مقام زن، تا اندازه‏اي‏برابري او با مرد در به دست آوردن حق سقط جنين و استفاده از وسايل جلوگيري از آبستني و آزادي عمل در برآوردن خواسته‏هاي زن، بيرون از كانون خانواده و دايره زناشويي، پيشرفت كرده و موقعيت او را تحكيم كرده است. شمار زناني كه اين وصلت‏هاي غير رسمي را ترجيح مي‏دهند، بيش از مردان همراه آنان است؛ زيرا اين شيوه جديد زندگي، در نظر آنان شادمانه‏تر و مساوات خواهانه‏تر است و با چهار چوب خشك خانواده متفاوت است»[8] پيام يونسكو، ش 230، ص 44؛ نيز ر.ك: جنبش اجتماعي زنان، ترجمه هما زنجاني زاده، نشر نكيا، مشهد 1377 در شماره بعد به بنيان‏هاي نظري اسلام، در دفاع از حقوق زنان خواهيم پرداخت.
 

  • : نشریه حورا.شماره 1