چهره زن در شعر انقلاب(قسمت سوم و پایانی )

شناسه مقاله : 16361

تعداد بازدید : 432

  • : محبوبه زارعى

چهره زن در شعر انقلاب(قسمت سوم و پایانی )


فصل ششم: زن برتر

اما زن برتر از نگاه شاعر معاصر چگونه زنى است؟
عمرانى مى‏گويد:
برآمد زبام دماوند روشن
زنى، با رداى طمانينه برتن
زنى دامن از هرچه "من" برگرفته
زنى برگرفته از اين "هرچه" دامن
زنى از تبار كهن زاد دريا
كه‏اش بايد از لون ديگر سرودن (101)
و مير شكاك مى‏گويد:
فراتر از اين دور
مرا چشم در راه مانده است
زنى
تنش از آسمان، جانش از امتداد
در آغوشش آيينه‏هاى بيشمار
برابر در آفاق چشمش خزان و بهار
به‏دور از چنين باد و چونان مباد. (102)

فصل هفتم: زن، تشبيه و استعاره

در جاى جاى ادبيات فارسى زن هميشه به عنوان عنصرى بوده كه بتوان چيزهايى را به او تشبيه كرد. در شعر امروز نيز بسيارى از اين استعاره‏ها جديد و تازه و بعضا تكرارى و قديمى وجود دارد و اينك نمونه‏هايى از اين تشبيهات و استعاره‏ها:
همايون عليدوستى:
در صبح خون زمادر خورشيد زاده‏اند
قومى كه در غدير شفق سر نهاده‏اند
احمد عزيزى:
زير زخم قبيله‏اى كه در او
خواهر عشق مادر بتهاست (103)
عزيزى در جاى ديگر:
يتيم عشق مرا زاده مادر دهر
به غير زلف تو دلبر كه مى‏كشد نازم (104)
ميرشكاك دل خالى از عشق را به تنور تهى از آتش مادر تشبيه كرده است:
چون تنور سرد مادرم تهى
از حضور شعله‏هاى آتشى
بس كن‏اى دل،اى دل تباه من
خنده‏آور است از تو سركشى (105)
محمدعلى محمدى:
اين يال اسب كيست
چون زلف دختران اميد
برخاك
خورجين خاطرات قديمى را
از سكه‏هاى نقره
از زلف دختران اميد
از قبضه‏هاى خنجر
از شانه‏هاى چوبى
از كاسه‏هاى خالى خوب
پر كردم. (106)
در همان جنگلى كه بركوهش
مارها خواهران ما بودند
كودكان از وباى خون بالغ
زخمها همسران ما بودند (107)
سودابه امينى خورشيد را بانويى تصور كرده است كه . . .
آن سوى وهم نيلگون
بانوى خورشيد
با گوشوارى سبز
با گوشوارى سرخ
پرواز مرغ عاشقى را مى‏سرايد
آن سوتر از وهم جهان
درياى از نور
آغوش خود را مى‏گشايد. (108)
حسين اسرافيلى:
شفق شرمگين از شط خونتان
فلق ليلى آواى مجنونتان (109)
عبدالجبار كاكايى:
زليخاى بى‏رحم پاييز
دريده است پيراهن من (110)
و عليرضا قزوه عشق را مادر و خود را طفل تصور كرده است:
اى عشق به خواهشم مرا در مى‏ياب
هنگام نيايشم مرا در مى‏ياب
چون طفل به دور مانده از مادر خويش
محتاج نوازشم مرا درمى‏ياب (111)
احمد عزيزى:
زخم از تپه شقايقها
مادر خاك را صدا مى‏كرد (112)
شاعران معاصر از "دختر" نيز تعابيرى ساخته‏اند:
سهيل محمودى:
انگار دوش دختر خورشيد
اين دخترى كه اينهمه زيباست
تن شسته در طراوت دريا
كاينگونه دلفريب ودل آراست (113)
عزيزى تركيب دختر خواب را چنين به كار مى‏برد:
نه شبنم، نه مريم، نه مهتاب بود
به دامان شب، دختر خواب بود (114)
عروس نيز از نظر شاعران معاصر دور نمانده است و گاه تركيباتى با اين مفهوم ساخته‏اند:
عباس باقرى:
گويى عروس اشك من در عقد چشم است
اينان كه گل بر ديده عالم نشسته (115)
على معلم:
به روم و روس مى‏برى، به بوق و كوس مى‏برى
نه مام توست اين وطن كه را عروس مى‏برى
صداع حجله مى‏دهند از اين عروس رايگان
چه بنگره است در زمين از اين نبهره رايگان (116)

فصل هشتم: زن و ساده‏نگرى

همه انسانها براساس فطرت پاك الهى آفريده شده‏اند. همه روحى خداجو دارند اما زندگى و رنگهاى آن، گاه گرد نسيان برچشمهاى آن جهانى مى‏پاشد و مفهومى ساده و كم عمق به زندگى انسان مى‏دهد.
شعر امروز ايران با دختران و زنانى كه جاذبه‏هاى مادى آنها را به سمت‏خود كشانده برخورد متفاوتى داشته است. براى نمونه بريده‏هايى از شعرهاى عليرضا قزوه را با هم مرور مى‏كنيم:
بگذار. . . روزنامه‏ها بنويسند:
خانمها براى تناسب اندام
از يوگا استفاده كنند (117)
. . . بعضى شعرهايشان را
به مينا و آيدا و سوزى تقديم مى‏كردند. (118)
. . . كسى گيتار را ترجيح مى‏دهد
سوزى بى‏آنكه خجالت‏بكشد
نامه‏هاى بوى فرندهايش را براى مادرش مى‏خواند. (119)
. . . چرا بايد از زير روسريهاى ژرژت
رشته‏هاى جهنم شعله بكشد
مگر اينجا الجزاير است. (120)
. . . اگر ناخنهاى لاك زده
صورت انقلاب را نمى‏خراشيدند (121)
. . . بگذار ملوك
به آرامگاه خانوادگى‏اش بنازد
و هر روز عكس پدر بزرگوارش را پاك كند
ديروز در خيابان زنى را ديدم كه
مانتوهاى سبك سامورايى را تبليغ مى‏كرد
با آستينهاى تنگ
مخصوص آنان كه با تيمم نماز مى‏خوانند. (122)

منابع و مآخذ:
101. عمرانى، غلامحسين، دلتنگيهاى غروب، ص‏157-158
102. ميرشكاك، يوسفعلى، از زبان يك ياغى، ص‏157
103. عليدوستى، همايون، اشك، فانوس، ص‏36
104. عزيزى، احمد، باران پروانه، ص‏101
105. عزيزى، احمد، غزالستان 106. ميرشكاك، يوسفعلى، ماه و كتان 107. محمدى، محمدعلى، ما آن شقايقيم، ص‏159
108. عزيزى، احمد، باران پروانه، ص‏103
109. امينى، سودابه، زمهرير، ص‏70
110. اسرافيلى، حسين، تولد در ميدان، ص‏58
111. كاكايى، عبدالجبار، حتى اگر آينه باشى 112. قزوه، عليرضا، از نخلستان تا خيابان ، ص‏70
113. عزيزى، احمد، باران پروانه، ص‏106
114. ثابت محمودى، سهيل، دريا در غدير 115. عزيزى، احمد، باران پروانه 116. باقرى، عباس، ايوب در باد، ص‏9
117. معلم، على، مجله شعر، شماره 10
118. قزوه ، عليرضا، از نخلستان تا خيابان، ص‏90
119. همان 120. همان، ص‏112
121. همان، ص‏113
122. همان، ص‏122
123. همان، ص‏125 

 

  • : پایگاه اطلاع رسانی امام خمینی(رحمت الله علیه)